- نمیتونم بنویسم، صدای راوی دانای کل درونمو گم کردم.

خونه

- اينكه ما رفتيم اينارو اينجور نكرده، ما اينجا ميمونديمم سير مزخرف تاريخ اينارو اينجور ميكرد. - همه يه جور مزخرفن، تنهايي ام مزخرفه، زندگي ام ته و سرش نهايتا مزخرفه، هركي نهايتا اون مزخرفي كه واسش اسونتره رو انتخاب ميكنه، درست و غلط نداره، پايان خوش ام وجود نداره، همش يه مزخرفه. - از اينكه ادما زجر نكشن راه فراري نيست، از زجر كشيدن حيوونا ام، خدايي ام وجود نداره، ما پيچ و مهره هاي بي اهميت تكامليم، واسه يه چرخدنده كه داره فرسوده ميشه بايد دل سوزوند؟ - ديشب خواب ديدم، ميم مرده بود، ميم با يه دختري تو يه هتلي كه تو ايران نبود خيلي ناگهاني مرده بود، نميدونم چرا ولي دختره رفته بود و وسايل باقيموندشو دادن دست من، گريه ميكردم تو خواب، قرار نبود ببينمش ولي باورم نميشد ديگه هيچوقت نميبينمش، كيف پولش دستم بود، يه مجله ام بود، مجله رو نگاه ميكردم گريه ميكردم، معني خوابو نميفهمم ولي الان موقه نوشتن يادم اومد مجله از كجا اومده تو خواب، هر سري بيرون بوديم از جلو هر دكه اي كه رد ميشديم مجله هارو ورانداز ميكرد، قبل خواب حتما يه ساعت زمان مجله خوندنش بود، مثل درس خوندن، حتي مجله خوندنشم وسواسي بود. صب كه پاشدم حال خاصي نداشتم ولي تنها چيزي كه تو مغزم از بلندگوها اعلام ميشد اين بود كه ميم مرده، گوشي رو برداشتم رفتم اينستاگرام، مثل هميشه بود، عكس جديد ام نزاشته بود، احتمالا زنده است، ولي تو يه دنياي ديگه اي ميم يه جورايي هنوز اندسوايتايز من بود و تو اتاق يه هتل خاكستري مرده بود. - لاو ايز دد. - باورم نميشه، من شب عيد احتمالا نود و چهار ديدمش، تو خوابگاه خودم يكيو پيدا كرده بودم با نرمافزار، لباس مهموني تنم بود، موهامو با مصيبت و كج و كوله بالاي سرم فيكس كرده بودم، كفش پاشنه سه سانتي، يه خورده بيشتر ارايش، با يه كاپشن خيلي بلند، از ساختمون خوابگاه رفتم بيرون كه نفهمه منم از همون ساختمونم، از راهرو دست راست اومد سمت در ورودي، سرشو كه اورد بالا تا ببينه طرفش كيه مطمئنم همون يك فولانم ثانيه طول كشيد تا چشامون قفل شه رو هم، باورم نميشه هرچي يه سال و نيم بيشتره كه ميكشم از يه سري گيرنده و فرستنده ي هورموني از تو كلم شروع شده. - اخري خيلي چرند شد، ولي خيلي چيز نوشتني ننوشته تو كلمه ازين ادم، ازين ادمي كه هيچوقت دوم شخص نشد تو نوشته هام.

روزمرگي

- بعد كلي وقت يه فيلمي گيجم كرد، فيلم كه ميگم منبع الهام فكره، غذاي پروسه ي تكامله، تو فيلم يكي تو يه جزيره ي دور افتاده اي يه جسد پيدا ميكنه، دوست ميشه با جسد، حرف ميزنه باهاش، گيراي خودشو با خودش وا ميكنه از طريق جسد! خب اين معلومه، جسد بهونست، من فك كردم اين داره با خودش حال ميكنه، ولي اصلا اينجوري نبود، با كمك جسد نجات پيدا كرد، برگشت خونه، جلو همه همه چيو گفت، همه فهميدن خله، كاملا خله، حتي گوزيد جلوشون و با مفهموم ازادي گوز كيف كرد جلوشون، بعدم فيلم تموم شد، من حتي تو وبلاگ خودمم كه خاك تا كله شو گرفته و يكي و نصفي خواننده داره نميتونم بنويسم "گوز"، بعله، "گوز". بِد پيس، فارت پيس، ورژن منه از اين قضيه. من يه ادم قايم بشويي هستم، تا همين اواخر در جريان بودم واسه هركي تو چه قالبي طبقه بندي شدم، قالب خودم تو كله شونو دست نميزدم، مهم هم نبود، بقيه كي ان، من من بودم ، ولي واسه خودم بودم فقط، يكي از فكر دردناكام اين بود كه ميرم و حتي كسي نديده من چجوري بودم! من خيلي جورا بودم، من عاشق خودم تو خيلي از سالهاي دهه بيست زندگيم بودم، الان كه فك ميكنم بهش انگاري مرده، خودم مردم، يه ادم هنوز كوك نشده دستمه، كه دلم ميخواد بفهمه اين فيلم رو، كه خاطر جسد بو گرفته و حتي خودت از همه ي تماشاچياي زندگيت عزيزتر باشه.

"روحت را هم که لایه لایه جلویشان پهن کنی نمیفهمند"

- از بین مسیجای مامان میفهمم منظورش اینه که نیا، فکر چی رو میکنه که نمیخواد بیام رو نمیدونم ولی دلیلی که بهم گفت و نمیدونم چرا اینه که هیژده ماه کافی نمیشه واسه من که کار پیدا کنم. 

- یادم نمیاد دقیق چی میگن، ولی ورژن من ازش اینه که یه ماشینیو خیلی با احتیاط داشتم میروندم، با خیال راحت تابلو راهنماییا رو میخوندم رعایت میکردم میرفتم جلو، نمیترسیدم ینی، الان چیزی که دارم میبینم اینه که فرمونی دیگه در کار نیست و من و ماشین داریم غلت میخوریم و میریم از دره پایین. 

- با صورت خوردم تو سي سالگي، شونزده روز پيش، نه پونزده تا، يه روز فاصله شمسي قمري. سي سالم نشد، فقط خوردم تو اين تاريخ.

- با صورت خوردم تو سي سالگي، شونزده روز پيش، نه پونزده تا، يه روز فاصله شمسي قمري. سي سالم نشد، فقط خوردم تو اين تاريخ.

امیییییید

- هفت سال بعدی که هشتاد و هشت فک میکردم، هفت سال بعدی که شد!

شب انتخابات، از یه دهاتی اون سر دنیا 

دو هزار و شونزده

http://dl.dlplaymusic.com/Music/C/Christophe%20Rezai/Album/Christophe%20Rezai%20-%20Dar%20Donyaye%20To%20Saat%20Chand%20Ast/Christophe%20Rezai%20-%2026%20-%20Uchi%20Chornie.mp3

- سه و سی و نه، یک ژانویه، همینقد طول کشید، واسه خودش یه جور معیار میتونه باشه، نمیتونه؟

- امسال دوتا نیو یر رزلوشن از خودم دراوردم، میگفت باید بنویسیمشون، من ننوشتم ولی، کاغذ من تو سرمه، کاغذامو خوب نگه میدارم تو سرم. شماره یک، لیو، به همین سادگی، اونجور که میخواستی و نمیشده، فقط لیو، به همین سادگی. شماره دو ام که معلومه، دونت گت فت، واقعا میگم، دونت.

چهار و چهل و یک ...، گامبیا.

رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند
من ار چه در نظر یار خاکسار شدم
رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است
چو بر صحیفه ی هستی رقم نخواهد ماند
سرود مجلس جمشید گفته‌اند این بود
که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند
غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه
که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
توانگرا دل درویش خود به دست آور
که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
بدین رواق زبرجد نوشته‌اند به زر
که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند
ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند

- هیودهم، هیژدهم، نوزدهم، بیستم، بیست و یکم، بیست و دوم، بیست و سوم، بیست و چهارم، بیست و پنجم، بیست و شیشم، بیست و هفتم، بیست و هشتم، بیست و نهم، سی ام.  شد چهارده تا، نقشِ بدِ هستی، چهارده روزش موند. 

- زمستونه، هوا سرد نیست، درختای خشک جلو پنجره دیگه زشت و غمگین نیست، تنه هاشون حتی سبزِ خردلیه، اسمون ابیه نفتیه کمرنگه، صبونه ها خوشمزست، جامِ باده ام خیلی خوشمزس.

- از اسفند دیگه تا الان که اذره ایران نبودم، از جون تا الان که دسامبره دیگه تنها نبودم، فارسی فکر نکردم، هر روز غمگین نبودم گریه نکردم، از بهمن تا الان که اذره دوتا بابابزرگام رفتن، دیگه بابا بزرگ ندارم، از کریسمس پارسال تا همین چند ماه پیش افسردگی داشتم، از چند ماه پیش تا الان که دو هفته به کریسمس مونده دیگه خود سابقم نیستم، یکی دیگه شدم، همه چی عوض شده منم عوض شدم، سلف کانشس شدم، مقیاس فکرام گنده شده.از دسامبر امسال من دیگه هیچی بابابزرگ ندارم، فارسی ام فکر نمیکنم، غمگین ام نیستم، ولی چه حیف که دیگه نوه ی هیچ بابابزرگی نیستم، چه حیف که ایران نیستم، چه حیف که دهه بیست زندگیمو اکثرا غمگین بودم، ولی عوض شدم، بزرگ شدم، این خوبه، و اینکه جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند ام خیلی خوبه.

- فقط دو هفته تا اخر همه ی علم اندوزیای با اشک و اه و زوری زندگیم مونده، من کون هم کشیدن و جمع و جور کردن نتیجه این ده سال علم اندوزی اجباری رو میتونم، میتونم، میتونم، بعله، میتونم. بعدش فقط میمونه نقش جور و نشان ستم که باید نمونه.

It reaaaally doesn't

"It doesn't need to be special" 

Pre-Christmas resolution

- خیلی وقتا من دارم اشتباه میکنم، چرت و پرت فکر میکنم و بی ربط نتیجه میگیرم و در سکوت خودم خودمو وادار میکنم قبول کنم این نتیچه هارو، چون آتو دارم از خودم، میتونم خودمو یاد کارای قدیمم بندازم ، اتفاقایی که خودم مسئول افتادنشون بودم. سند و مدرک هم فراوون واسه رو کردن دارم. اینجوری اگه خودم خودمو مجبور کنم به قبول نتیجه گیری راجع به احتمال افتادن بدترین اتفاقای ممکن، اروم میشم. 

- من میترسم از اینکه این ادمی که چند ماه گزشته، صورتش اولین و اخرین چیزی بوده که هر روز دیدم، اونی که من فکر میکنم نبوده باشه. این ترس یه موقه ها زندگی رو واسم میکنه یه بازی پیچیده، باید ته و توی همه چی رو در بیارم، باید جزیات تحلیل بشه، همی چی دابل چک بشه، نشونه های مشکوک باید عمیقا تحلیل بشه، باید تا ته نه اونجایی که ممکنه بررسی کنم و بدترین نتیجه ممکن رو در بیارم بزارم جلوی چشمام، بعد اروم میشم. واسه من ندیدن موج گنده ی احتمالی گه، که بهم داره نزدیک میشه و قراره کل زندگیم رو تو خودش ببلعه، بدترین اتفاقیه که ممکنه بیفته.

 

Crazy Koko

- یه ماه و بیست روز تا تحویل، به نظر همه چی درسته این دفعه، کارام با برنامه پیش رفته، لم استاد دستمه، مطلب مرتبط واسه به هم چسبوندن متن رو هم دارم، میمونه یه ماه و بیست روز، بعدش من ازاد میشم.

- یه بروشور کریمینالوژی دیده، یا سر کلاس بهشون دادم، با هیجان تعریف میکنه که به نظرش اپشن خوبیه واسش، راست میگه، پترن تو رفتار ادما میتونه پیدا کنه، البته یه موقه ها اغراق شده و توهم امیز، واسه همین فک کردم خوبه واسش، نورمالایز میشه با واقعیت دوباره، توهماش کم میشه، تو طولانی مدت واسه دید بی اعتمادش به ادما خوبه، واسه تشخیص توهم از پترن.  ... از فلو میام بیرون، هنو داره توضیح میده، از انگیزه ای که این اپشن بهش واسه درس خوندن میده میگه، دارم با انگشتای پاش بازی میکنم، دوباره دارم میرم تو فکرای خودم راجع به فکراش که داره واسم تعریف میکنه، شاید فقط جوگیر شده، از کجای کریمینالوژی پول درمیاد، مامان رو موقع گفتن این جمله تصور میکنم، نگاه مادی، ولی واقعا تو طولانی مدت خرجمونو چجوری میخواد در بیاره، داره هنوز حرف میزنه، بین صدای خودم که دارم با خودم تو مغزم راجع به چشمنواز اینده ی مالی مون حرف میزنم یهو صداش میاد که میگه "اراسموس". من و خودم ساکت میشیم، دستمو خیلی اروم و بدون جلب توجه از انگشتای پاش دور میکنم، قیافم جدی شده، مواظبم تغییر فازمو نبینه، میشنوم "ولش تو انگلیس"، خوشحاله که انگلیسیش هم خیلی بیشتر از الان روون خواهد شد. با قیافه ی جدی گوش میدم و با تکون دادن سرم تااییدش میکنم، میگه دو ترم دیگه، باز تاایید میکنم، بدون اینکه چیزی بشنوم تاایید میکنم. ... من خودم یه کریمینالوجیست خوداموخته ام، من نشونه هارو میبینم، نشونه هارو میشناسم، واکنش هارو بلدم، من پوکر باز خوبی ام هستم، دستم رو رو نمیکنم، حرفش تموم میشه، چون متوجه قیافه جدیم شده تشکر میکنه از وقتی که گزاشتم و سخنرانیشو گوش دادم، یه مکس میکنه، منتظر یه لبخند میمونه، میپرسه چیز بدی گفتم تو حرفام؟ مغزم داره رو دور تند کار میکنه، برگشتم به تحلیل زمان حال به جای اینده، لبخند میزنم که نه، سرمو برمیگردونم رو لپتاپ، "He will use you"

"در اغوش گرمش خزيدم و براي تهران پاييزي گريستم."

End of an era

- امروز نون ازدواج كرد. من چهار ساعت و ربع بعدش خودم، مامان، بابا و سين رو پكوندم. دفعه بعد كه حس كردي ميخواي كسي رو بپكوني، اين لينك رو وا كن، اوكي؟ اوكي.

https://www.enneagraminstitute.com/personal-growth-recommendations-for-enneagram-type-fours/

... براي آااخرين بار

Maybe it is better if i go, because you want to sleep and you have to wake up tomorrow and i cant sleep now, not at least for three hours. should i go? "Why do you say it like you need my permission, you can do what ever you want and you dont need my permission" معلومه داشتم دروغ ميگفتم، معلومه كه ميخواستم نره، يه جوري تو بقلش گره بخورم كه نتونه بره اصلا، هورمونام تصميمشونو گرفته بودن كه ناراحت ميشن اگه بره. حالت صورتش جدي يا مثلا پوكر فيس طور بود، نميدونستم باور كرده كه مشكلي با رفتنش ندارم. سريع جواد داد، no baby i cant do whatever i want and yes i need your permission ... تا همينجاي حرفش رو كه شنيده بودم كافي بود كه دلم جمع بشه تو خودش و فك كنم اره، الانه كه شروع كنه به گفتن اون حرفايي كه قديم شنيدم، جاشون از تو سرم پاك نشده، هنوز جاشون زخمه، كه حساي بد قديمي زنده بشن، نا اميدانه پرسيدم  but why? ميخواستم زجر نكشم، زودتر بگه، بگه مثلا "تو بيشتر ميخوري زن ادم باشي، به دوس دختري نميخوري، به اندازه كافي جينگول نيستي" يا "دلم سوخت واست كه اين چند ماه اخر موندم باهات، با خودم بود نميموندم" ، "چقد گير ميدي، اه، ول كن ديگه، تو اصلا دوست داري بحث كني، خوشت مياد منو اذيت كني، لذت ميبري، مشكل داري" ... حالت صورتش عوض نشد، با همون چشاي درشت و نگاه نافذ نگا كرد تو چشام گفت  because you are my Vocal, you know? My Vocal, the band cant move without its vocals acceptance. باورم نميشد يادش مونده اين بحثو، از ديشب، اخر بحث تكراري، سيگار به دست تكيه داده بودم به صندلي، تسليم و غمگين بعد اينكه معذرت خواهي كرده بودم بابت اعصاب خوردي اي كه درست كردم جمله ي اخرمو گفتم كه at the end of the day you are deep inside still a lone wolf, a "one man band" you dont want any vocals, you want to be alone, قيافش تو هم رفت و با ناراحتي سرشو انداخت پايين و تند تند به چپ و راست تكون داد كه no no baby, thats not true. و بحث تموم شد. ... مغزش كار ميكنه، دلم ميخواد مغزشو ببوسم كه انقد كار ميكنه، دلشم، دلم ميخواد دلشم ببوسم.

Buzz and Woody

چهار و يازده دقيقه صبه، شام خورديم، بايد بره كم كم، داره بوسم ميكنه، يهو صب ميكنه، تكيه ميده عقب به پشتي صندلي كامپيوتر، با انگشت اشاره ميكنه به كنار بالشم خيلي جدي طور ميپرسه 

- what was the name of this guy?

+ Donkey!

بعد برميگرده به الاق كه يه طرفي با كله رو دشك افتاده ميگه

- now you take over Donkey!

بلند بلند ميخندم، الاق ام داره به زور جلو خندشو ميگيره. بهش ميگم همينكه بره اين جملشو تو بلاگم خواهم نوشت، ميخنده، چال وسط لپش معلوم ميشه، اروم اروم خم ميشم جلو بهش ميگم، ميشه تايتل يه پست، هيچكي ام نميفهمه راجع به چي دارم حرف ميزنم!

من به غم معتادم، دارم اونو ترك ميكنم

- ... به ف بگم حتي ايندفعه همه ي اون معيار كوچيك كوچيكارو هم چك كردم، اصلا عجيب غريبه كه همه چي ميخوره، درسته، حتي اون زيريا، بچه حتي!! ولي همچنان يه چيزي نيست، كمه، اينكه از اول راه كه سوار ماشين ميشي بري ببينيش لبخند رو لبت بند نمياد، اون حس پروانه اي تو دل، دلم نميلرزه واسش، مسخرس... بعد ياد راه برگشت مي افتي، راهاي برگشت، كه تو همشون از بعد صداي در ماشين كه ميبنده و ميره ميخواي صيگارو روشن كني و زار بزني تو شهر تاريك خلوت، شهر غمگين، اون غم اعتياد اور. اره ، من به غم معتادم، دارم اونو ترك ميكنم كه تو خوشي هم اشكام بند نمياد.

Sweet dreams baby

... ظهر اومدم پايين كه يه خورده چرت بزنه، بعد يكي دو ساعت خودمم خوابيدم، خواب ديدم كه سرمو گزاشتم رو شيكمش خوابيدم، بعد يهو خوداگاهم روشن ميشه ميفهمم كه خوابم، سعي ميكنم بيدار بشم، نميتونم، بازم نميتونم چشامو باز كنم، دست و پاهام قفل شدن، قلبم شروع ميكنه تند زدن، ميدونم چي داره ميشه، از پشت پلكاي بسته صورتشو ميتونم ببينم، به زور نوك انگشتاي دستمو به بازوش فشار ميدم، تكون ميخوره، دوباره سعي ميكنم، صداشو از زير اب گنگ ميشنوم، صورتش دور ميشه، واستاده، ميپرسه كه چيكار بايد بكنه، ترسيده، زور ميزنم كه چشامو باز كنم، قلبم تند ميزنه، بعد يهو خوداگاهم روشن ميشه، ميفهمم خوابم، برميگردم عقب، ميدونم ديگه لازم نيست نوك انگشتامو تكون بدم، چون طبقه بالا خوابيده، تصوير كله ام رو شكمش از ذهنم پاك ميشه، ذهنم تاريكه، سعي ميكنم يادم بيارم كجام، سعي ميكنم بيدار شم، چشامو باز ميكنم، مختصاتم نود درجه ميچرخه، تو تختمم، هيچ ايده اي ندارم چه موقه ي روزه، سرم هنوز درد ميكنه. 

دوم مي

-فاک یو بلاگفا.

-دوم مي قرار بود با مامان و بابا و نون و دوستاش بريم پيكنيك، حالم از ديشبش خوب نبود، مريضيم داشت بر ميگشت، شب كلي گريه كرده بودم. تو ايستگاه مركزي دوسل ديگه نتونستم جلو خودمو بگيرم، با سه تاشونم دعوام شد كه اصلا دركي از حال من ندارن و نميبينن منو. گفتم من ديرتر با "گ" ميام و همينجور كه اشكام   ميريخت رفتم سمت در پشتي ايستگاه كه بالاخره دور از چشم بابا بتونم سيگار بكشم، تازه سيگارو روشن كرده بودم كه اومد سمتم، چهل چهل و پنج سالش بود، موهای روشن، شلوار جين، پيرهن مردونه راه راه ابي روشن ، چشاي مهربون. حالمو پرسيد، اينكه چرا گريه ميكنم، بعد گفت ميفهمه چي ميگم، خودشم باهاش سر و كله زده، گفت نميدونه چقد طول ميكشه، بعد قبل اينكه سيگار دوم رو روشن كنم يه خانومي با پيشبند مشكي گارسونا اومد دنبالش و شروع كردن الماني حرف زدن. " گ" رسيده بود ايستگاه، داشت زنگ ميزد، گفت تقريبا ميدونه چي شده و با نون حرف زده، بهش گفتم بياد در پشتي ايستگاه، هنوز گريم بند نميومد. خانومه ديگه رفته بود، بهم گفت وقتي منو ديده تو يه كافه نشسته بوده، چيزي تو من ديده كه باعث شده همونجا پاشه و بدون اينكه حساب كنه بياد دنبالم.  باقي ماجرا يه چيزي بود تو مايه هاي "استالكر" ميتس " نيمفو مينياك" ميتس " فيفتي شيدز اف گري". فاكد آپ ترين اتفاقي بود كه ميتونست واسه من تو اون حال بيفته، فكر كرده بودم كسي منو ديده، غمم رو، حالم رو، ميشه چند دقيقه با يه غريبه درد و دل كرد و بهتر شد و دنيا انقد جاي مزخرفي نباشه. يه جا اخراي اتفاق فاكد آپ كه داشتم سعي ميكردم خودمو از بالاي پله هاي فلزي نجات بدم برگشت بهم گفت تو كافه كه نشسته بوده چشمش افتاده به سندل ام و انگشتاي پام كه لاك بنفش همرنگ شلوارم داشتن، پاشده دنبالم اومده. همونجا بالاي پله هاي اهني برگشتم با حالت مهران مديري نگا كردم تو دوربين.

And the worst happened

دیروز بیست کیلومتر راه رفتم، شبش هم با میم رفتیم کافه پاتوق زدیم، یه چیزای خوبی گفت، حالم بهتر شده بود، مثلا همین مثالی که زد و از دست دادن سیستم ارزشی رو تشبیه کرد به ارزشهای یه سیستم مذهبی که رسیدن به پوچیشون میتونه علاوه به رنج حس ازادی بده به ادم. مثال خوبی بود، من رنج میکشم، تمام وجودم غمگینه و رنج میکشه، اصلا میم رو دعوت کرده بودم بیاد همینو بپرسم ازش، که من میدونم تو هم این حجم گه رو میدونی، میبینی، چجوری رنج نمیکشی پس. ساعت یازده که برمیگشتم خونه خیلی بهتر شده بودم، خبری از بغض لعنتی نبود دیگه. صب ساعت یک خونه گ پاشدم، تمام بدنم درد میکرد، صبونه خوردیم برگشتم خونه، هنوز یه خورده خوب بودم، دوش گرفتم، لاک زدم، باید میرفتم دوسلدرف، سردرد داشتم، حسای بد داشتن کم کم برمیگشتن، راب دوگان گوش دادم، همچنان غم بود ولی خبری از اشک نبود. ژلوف خوردم و بالاخره ساعت شیش زدم بیرون. الان تو آر ای ام، حالم خوب نیست، سرم درد میکنه، تقریبا به هر چیزی چنگ میزنم که از تو این چاه بیام بیرون، خوب نیستم، لازم دارم حرف بزنم، بغض ته گلوم داره پف میکنه. دلم میخواد بقلم کنن. زوج ایرانی که بقل دستم نشستن حالم رو بدتر میکنه، باید حرف بزنم، باید بنویسم، افسردگی داره منو زنده زنده میخوره، باید بنویسم.

مارا

-

ما را به سخت جاني خود واقعا اين گمان نبود... .

But then, like a flash, it came to me. And I realized, fuck man, maybe that's what hell is: the entire rest of eternity spent in fuckin' Dusseldorf. And I really really hoped I wouldn't die. I really really hoped I wouldn't die.

He wasn't mine to save

- امتحان اخریه رو شدم 2.3، دو نقطه دندون! طبق معمول فقط وقتی چیزی واسه ثابت کردن داشته باشم نتیجه میگیرم، که بخاطر اون "فقط" اصلا چیز خوبی نیست ولی مهم ام نیست، چون تونستم، از نمره ی سین هم پیشی گرفتم و امتحان اپشنال اخر رو که نمرش تاثیری رو معدلم نداره رو ترکوندم، بازم دو نقطه دی و دندون، من تونستم!

- ساعت خواب، لطفا درست شو، ساعت نه باید خوابید، نه اینکه بیدار شد.

- اونشب به یه درک عمیقی رسیدم تو مستی(؟!) ساعت 6 صبح، یه سری مسیر پر پیچ و خمِ ترسناکِ ذهنی رو طی کردم تو اون حال و ته تهش به یه نتیجه ی به ذعم خودم خیلی خفنی رسیدم و سریع هم تو یه اس ام اس درفت سیوش کردم که یوقت تا فردا صب یادم نره. اونهاش، جملم اون بالاست.

- مثکه اون پل روی اتوبان رو تموم کردن بالاخره، همونکه اب و اتش رو قرار بود بچسونه به طالقانی و جلوش بسته بود همیشه و یه دفعه هم جلوش چایی و ذرت مکزیکی خورده بودیم.  غمگینه که تموم شده ساختنش، که الان دیگه واقعا هست و ما با هم از روش رد نشدیم و قرارم نیست هیچوقت بشیم. چیزِ غمگینیه این پل.

 

 

شاید که اینده از ان ما

میخواستم بیام اینجا، بنویسم که نمیخوام از "سرگیجه ی وضعیتی حمله ای خوش خیم" بنویسم، از بدی های مسافرت امستردام ام همینطور، از شبش، تلویزیونای بار که کشتی کج پخش میکردن و کله ی همسفرام چرخیده بود سمتشون. عوضش میخواستم از گربه سیاهه ی بالای پله ها، غریبه های مهربون خندون و محکم بقل کردن رفیقای قدیمیم تو سورئال ترین موقعیت ممکن بنویسم. یا حتی بعدترش، چند شب پیش، اومدم که از ماجراجویی جمعه شبم با سین بنویسم! کجاها رفتیم ، کیا رو دیدیم، چیکارا کردیم، چقددد خندیدیم، چقد فوتبال دستی حال داد، چقد به اینکه ممکن هست یا نه که امانوئل! رو اتفاقی دوباره ببینم فک کردم و اینه انگار واقعنی دلم بعد اینهمه مدت که جمع شده بود تو خودش و سنگ شده بود چشماشو دوباره باز کرده و داره خمیازه میکشه که کم کمک دوباره بیدار شه، زنده شه دوباره، دیوونه باشه بازم، راه بیفته تو عکسا دنبال موهای طلایی یارو بگرده، ...، ولی نتونستم، نکردم، بعد این اقلا ده سالی که تقریبا همه اتفاقای مهم زندگیم رو مکتوب دارم بالا خره انگار از ثبت مزخرف تاریخ دست برداشتم. دیگه نمیخوام انگار؛ خاطره نمیخوام، روند مکتوب به فاک رفتگی نمیخوام، ار همه مهمتر دیگه در اینده مقصر پیدا کردن هم، چی شد که اینجوری شد هم. فرقی نمیکنه یاداوری، مرور، زجر. تاثیر رو چه بخوام چه نخوام و حتی نفهمم بازم ار اتفاقا میگیرم، دیگه نعل کردنشون به تقویم رو نمیخوام. میخوام جلو رو نگاه کنم فقط.

- شب بدی بود، کل شب، حتی قبل اینکه بریم بیرون حواسم به فیسبوک و خبرا بود، سین مشخصا تمایلی نداشت نتیجه چک کردنامو بدونه، ساعت سه شب برگشتیم خونه، خبر جدید فایل صوتی صدای مامانش بود، شیون میکرد، زار میزد، سین خواست قطعش کنم، نتونستیم.حواسمون رو پرت کردیم و ساعت پنج رفت خونش، یادم رفته بود، تو تخت دراز کشیدم، چراغو خاموش کردم، با گوشی فیسبوک رو واسه بار اخر چک کردم، ته دلم یه حسی داشتم که قراره بخشیده شه، وحشتناک بود. غم خوب به صورتای بیچاره ی ما ایرانیا میشینه.

- فک میکنم همه چی حتی بیشتر ازین قراره عوض شه، بهتر شه، "زن" زن بشه. اکثر قهرمانای سیاسی اجتماعیطور این روزام زنن، ستوده، مسیح، رهنورد، مامان ریحانه، مامان ستار. قهرمانای زندگی شخصیم ام همینطور، مامانم،خواهرام، دوستای صمیمیم، همه ی دخترای قوی و مستقل دور و برم. دوست اصفهانی ای دارم که تیکه کلوم بامزش واسه خطاب قرار دادن دخترای جمع "ضعیفه" است و دختر مورد علاقش که ایران منتظرش مونده هم سمبل دختر خانومِ اروم ضریف و ضعیفی که حمایت و کمک لازم داره. آیرونیکلی مخصوصا این روزا تو فیلمای تجمع اصفحان تنها چیزی که نمیبینم "ضعیفه" است، همه چی قراره بهتر شه. 

 

 

این مای اون کوهرسیو زون

- تا شیش ساعت و سه دقیقه ی دیگه به حول و قوه ی الهی اخرین امتحانِ دوره ی تحصیلات اکادمیکم رو قراره بدم، درسِ شیرینی با همنچین اسمی:

Computational fracture mechanics ,Numerical  simulation of fracture

جدا از اینکه دارم جر میخورم از بیخوابی چند روز اخیر و هنور قبل خواب کلی خلاصه ی دوره کردنی مونده که بخونم، در پوست خودم گنجانده نمیشم در حال حاضر، خیلی خیلی امیدوارم بعد اینهمه سال کارای زوری بالاخره بتونم برم بشینم سر کارای عشقی و غیر زوری که دوست دارم، ترجیحا تو ایران!

پارسال همین موقه ها افتادم این درسو، دیروزش یه امتحان شاخ داشتم و با احتصاب اعصاب و روان به فاک رفته ی اون روزام، همون دو ساعتی که جزوشو خونده بودم و سر جلسه رفته بودم خودش خیلی بود، چه خوب که رفتن اون روزا، چه خوب که این روزام دیگه در اینده سمبل کردن لازم نداره، چه خوب که نیستی.

... موی ریشِ یار

- هدف غاییم اینه که ببخشم، که اصلا نه، بفهمم که چیزِ بخشیدنی ای در کار نیست، همینطور مظلوم و ظالمی، که من بودم و کارایی که خواستم و کردم، کارایی که دوست داشتم بکنم در واقع،و اونم بوده و دقیقا همونجوری بوده که میدونم و میدونستم دقیقا چجوریه, اگه کاری بوده که باید و نکرده یا برعکس بحث دیگه ایه، ولی تهِ تهش اتفاق خیلی وحشتناک و غیر قابل پیشبینی نیفتاده، دوس دارم برسه اونروزی که مثلا همین حرفایی که الان تو دستشویی به خودم زدم و بزنم، بگم "...فقط فک نمیکردم بتونی انقد بیرحم باشی" ولی از تهِ دلم باشه، گریم نگیره بعد گفتنشون.

 

...اگه نباشه، اگه بره... تهرانِ بی رحم مال خودِ خودم میشه دوباره. کاش ب...

 

منوی نوستالژی

- نوستالژی تبدیل شده به خوراکِ عاطفی و همینطور عذابِ مبسوط روحی روانیم. مثلا یه منویی هست انگار، توش لیستِ یه سری زمان و مکان هست، کافیه مست باشم، بیکار باشم، بی خواب باشم یا حتی کرمم بگیره که منو رو بیارم بزارم جلوم و با دقت انتخاب کنم، اگه انتخابم امکانات صوتی تصویری داشته باشه ام که دیگه فبها. دیروز با تصمیمِ قبلی نشستم پای هارد اکسترنال و فولدر عکسای شب تولد "اردی" رو باز کردم، از همون عکسای اول که حتی هنوز حواسم نبوده فلش دوربین رو باز کنم و همه تار افتادن یه حسِ گرم خوبی اومد تو تنم، همه هستن، تقریبا هرچی ایرانی تا اون موقع اینجا میشناختم، وسطِ بار چوبی پایینِ خوابگاه واستادن و با استایل های خنده دار مشغول رقصیدنن و خندون. "گ" هنوز دماغش تپلیه، یه گوشه با "سین" نشستن رو صندلیای پای بلند که دور تا دور چیده بودم و میخندن. "ر" اون پشت مشتا نشسته پشت یه میز با کلی شیشه مشروب، چنتا عکس هست که با چشمای خمار شیشه های مشروبای مختلف رو بلند کرده و خندون داره باهاشون عکس میگیره. "ب" پشتِ پیشخون و جلوی بساط لپتاپی بود که قبل اومدنِ بچه ها با مصیبت پیدا کرده بودیم چجوری وصلش کنیم به بلندگوهای بار. یادم روفته بود که تو همه ی عکسا باید دستاشو ضربدری میکرد و دوتا انگشتاشو میگرفت بالا، هنوز با "ک" دوست بود، دفعه اولی بود که مستی "ک" رو میدیدم، یادمه از بعدِ شات ای تکیلا که چهار تایی تو اشپزخونه پشت بار زده بودیم یاد گرفته بود الان دیگه جلو من هرچی بگه خندم میگیره بس که مستم، با "ب" میومد یه سری لغتای بی ربط میگفت جلوم هار هار میخندیدیم همه. "م" هم بود، اونم همون پشت نشسته بود، اون موقع فک کنم نه از کراشش رو من خبر داشتم نه از رابطش با دختر ترک هیجده ساله هه، اها، یادم اومد، آیلین. از یه جا به بعد دیگه خودمم تو عکسا هستم که یعنی کسی دوربینو ازم گرفته، تو عکسای دسته جمعی با اون پیرهن سفیده و موهای بلندم که گوجه کردم وسط واستادم و دهنم تا اونجایی که واسه خندیدت ممکنه بازه، لپام قرمزه، دستمم دور گردنِ بچه هاست که احتمالا واسه اینه که نیفتم. بعدم که عکس معروفم تو یخچال، همون که این سری ایران که بودم دیدم "اردی" همچنان تو گوشیش دارتش. نشستم طبقه پایین بخچالِ خالی تو اشپرخونه پشتیه و با همون خنده هه به عکاس نگاه میکنم و ریسه میرم. هنوز "پ" نرفته بود دانمارک، "ن" نرفته بود دوسلدورف"، سال بالاییا بودن، درسشون تموم نشده بود برن پخش شن تو بقیه ی خارج! تو عکسی که نون خامه ای هارو ریختم تو بشقاب و "اردی" داره شمعای هپی برت دی روشونو با دقت روشن میکنه تو بک گراند محو پشت بار همه دستاشونو بردن بالا و یه سری دست و قیافه ی خندون مات معلومه. بعدِ دو سال از اون جمعِ بیست بیست و پنج نفره الان چهار پنج نفرشون موندن برام. تو عکسا زوم میکنم رو صورتم، به وضوح خوشحالم، یعنی خنده از چشمام هم داره میزنه بیرون، یه خنده ی سر خوشانه ای، ولی خوب مگه همین منِ دو سال پیش نبود داشت بد ترین روزای عمرشو میگزروند، از یار دور مونده بود، مریض بود، کلی درس و استرس داشت، بدبخت بود؟! و همانا که این دقیقا همونجاست که نوستالژی زیرکانه تو پاچمون میکنه، قدیما رو میگیره ماله کشی میکنه و قشنگ و خوشحال به خوردمون میده، که همینجور الی ماشاالله بشینیم تو فکر و خیال روزایی که الان به نظر خیلی خوب و دور از دسترس میان و با مقایسشون با الانی که توشیم کلی حس بدبختی و فلک زدگی و غم کنیم. ولی متاسفانه دونستنِ اینا کمکی به اینکه خودم خوابم ببره نمیکنه، همچنان اون دخترِ خندونِ تو عکس واسم خواب و خیاله، و تلاشم واسه نرفتن سراغِ منو ی نوستالژیم  که تازه این خوب خوبشونه کلی وقتا با شکست مواجه میشه و غمی که تو تهران کلیش رو از تنم در اورده بودم اروم اروم میخزه و بر میگرده تو جونم.

Moche ou bête, c'est jamais bon
Bête ou belle, c'est jamais bon
Belle ou moi, c'est jamais bon
Moi ou elle, c'est jamais bon