خونه
روزمرگي
"روحت را هم که لایه لایه جلویشان پهن کنی نمیفهمند"
- یادم نمیاد دقیق چی میگن، ولی ورژن من ازش اینه که یه ماشینیو خیلی با احتیاط داشتم میروندم، با خیال راحت تابلو راهنماییا رو میخوندم رعایت میکردم میرفتم جلو، نمیترسیدم ینی، الان چیزی که دارم میبینم اینه که فرمونی دیگه در کار نیست و من و ماشین داریم غلت میخوریم و میریم از دره پایین.
امیییییید
شب انتخابات، از یه دهاتی اون سر دنیا
دو هزار و شونزده
- سه و سی و نه، یک ژانویه، همینقد طول کشید، واسه خودش یه جور معیار میتونه باشه، نمیتونه؟
- امسال دوتا نیو یر رزلوشن از خودم دراوردم، میگفت باید بنویسیمشون، من ننوشتم ولی، کاغذ من تو سرمه، کاغذامو خوب نگه میدارم تو سرم. شماره یک، لیو، به همین سادگی، اونجور که میخواستی و نمیشده، فقط لیو، به همین سادگی. شماره دو ام که معلومه، دونت گت فت، واقعا میگم، دونت.
چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند
من ار چه در نظر یار خاکسار شدم
رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
چو پرده دار به شمشیر میزند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است
چو بر صحیفه ی هستی رقم نخواهد ماند
سرود مجلس جمشید گفتهاند این بود
که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند
غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه
که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
توانگرا دل درویش خود به دست آور
که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
بدین رواق زبرجد نوشتهاند به زر
که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند
ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند
- هیودهم، هیژدهم، نوزدهم، بیستم، بیست و یکم، بیست و دوم، بیست و سوم، بیست و چهارم، بیست و پنجم، بیست و شیشم، بیست و هفتم، بیست و هشتم، بیست و نهم، سی ام. شد چهارده تا، نقشِ بدِ هستی، چهارده روزش موند.
- زمستونه، هوا سرد نیست، درختای خشک جلو پنجره دیگه زشت و غمگین نیست، تنه هاشون حتی سبزِ خردلیه، اسمون ابیه نفتیه کمرنگه، صبونه ها خوشمزست، جامِ باده ام خیلی خوشمزس.
- از اسفند دیگه تا الان که اذره ایران نبودم، از جون تا الان که دسامبره دیگه تنها نبودم، فارسی فکر نکردم، هر روز غمگین نبودم گریه نکردم، از بهمن تا الان که اذره دوتا بابابزرگام رفتن، دیگه بابا بزرگ ندارم، از کریسمس پارسال تا همین چند ماه پیش افسردگی داشتم، از چند ماه پیش تا الان که دو هفته به کریسمس مونده دیگه خود سابقم نیستم، یکی دیگه شدم، همه چی عوض شده منم عوض شدم، سلف کانشس شدم، مقیاس فکرام گنده شده.از دسامبر امسال من دیگه هیچی بابابزرگ ندارم، فارسی ام فکر نمیکنم، غمگین ام نیستم، ولی چه حیف که دیگه نوه ی هیچ بابابزرگی نیستم، چه حیف که ایران نیستم، چه حیف که دهه بیست زندگیمو اکثرا غمگین بودم، ولی عوض شدم، بزرگ شدم، این خوبه، و اینکه جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند ام خیلی خوبه.
- فقط دو هفته تا اخر همه ی علم اندوزیای با اشک و اه و زوری زندگیم مونده، من کون هم کشیدن و جمع و جور کردن نتیجه این ده سال علم اندوزی اجباری رو میتونم، میتونم، میتونم، بعله، میتونم. بعدش فقط میمونه نقش جور و نشان ستم که باید نمونه.
It reaaaally doesn't
"It doesn't need to be special"
Pre-Christmas resolution
- من میترسم از اینکه این ادمی که چند ماه گزشته، صورتش اولین و اخرین چیزی بوده که هر روز دیدم، اونی که من فکر میکنم نبوده باشه. این ترس یه موقه ها زندگی رو واسم میکنه یه بازی پیچیده، باید ته و توی همه چی رو در بیارم، باید جزیات تحلیل بشه، همی چی دابل چک بشه، نشونه های مشکوک باید عمیقا تحلیل بشه، باید تا ته نه اونجایی که ممکنه بررسی کنم و بدترین نتیجه ممکن رو در بیارم بزارم جلوی چشمام، بعد اروم میشم. واسه من ندیدن موج گنده ی احتمالی گه، که بهم داره نزدیک میشه و قراره کل زندگیم رو تو خودش ببلعه، بدترین اتفاقیه که ممکنه بیفته.
Crazy Koko
- یه بروشور کریمینالوژی دیده، یا سر کلاس بهشون دادم، با هیجان تعریف میکنه که به نظرش اپشن خوبیه واسش، راست میگه، پترن تو رفتار ادما میتونه پیدا کنه، البته یه موقه ها اغراق شده و توهم امیز، واسه همین فک کردم خوبه واسش، نورمالایز میشه با واقعیت دوباره، توهماش کم میشه، تو طولانی مدت واسه دید بی اعتمادش به ادما خوبه، واسه تشخیص توهم از پترن. ... از فلو میام بیرون، هنو داره توضیح میده، از انگیزه ای که این اپشن بهش واسه درس خوندن میده میگه، دارم با انگشتای پاش بازی میکنم، دوباره دارم میرم تو فکرای خودم راجع به فکراش که داره واسم تعریف میکنه، شاید فقط جوگیر شده، از کجای کریمینالوژی پول درمیاد، مامان رو موقع گفتن این جمله تصور میکنم، نگاه مادی، ولی واقعا تو طولانی مدت خرجمونو چجوری میخواد در بیاره، داره هنوز حرف میزنه، بین صدای خودم که دارم با خودم تو مغزم راجع به چشمنواز اینده ی مالی مون حرف میزنم یهو صداش میاد که میگه "اراسموس". من و خودم ساکت میشیم، دستمو خیلی اروم و بدون جلب توجه از انگشتای پاش دور میکنم، قیافم جدی شده، مواظبم تغییر فازمو نبینه، میشنوم "ولش تو انگلیس"، خوشحاله که انگلیسیش هم خیلی بیشتر از الان روون خواهد شد. با قیافه ی جدی گوش میدم و با تکون دادن سرم تااییدش میکنم، میگه دو ترم دیگه، باز تاایید میکنم، بدون اینکه چیزی بشنوم تاایید میکنم. ... من خودم یه کریمینالوجیست خوداموخته ام، من نشونه هارو میبینم، نشونه هارو میشناسم، واکنش هارو بلدم، من پوکر باز خوبی ام هستم، دستم رو رو نمیکنم، حرفش تموم میشه، چون متوجه قیافه جدیم شده تشکر میکنه از وقتی که گزاشتم و سخنرانیشو گوش دادم، یه مکس میکنه، منتظر یه لبخند میمونه، میپرسه چیز بدی گفتم تو حرفام؟ مغزم داره رو دور تند کار میکنه، برگشتم به تحلیل زمان حال به جای اینده، لبخند میزنم که نه، سرمو برمیگردونم رو لپتاپ، "He will use you"
End of an era
https://www.enneagraminstitute.com/personal-growth-recommendations-for-enneagram-type-fours/
... براي آااخرين بار
Buzz and Woody
- what was the name of this guy?
+ Donkey!
بعد برميگرده به الاق كه يه طرفي با كله رو دشك افتاده ميگه
- now you take over Donkey!
بلند بلند ميخندم، الاق ام داره به زور جلو خندشو ميگيره. بهش ميگم همينكه بره اين جملشو تو بلاگم خواهم نوشت، ميخنده، چال وسط لپش معلوم ميشه، اروم اروم خم ميشم جلو بهش ميگم، ميشه تايتل يه پست، هيچكي ام نميفهمه راجع به چي دارم حرف ميزنم!
من به غم معتادم، دارم اونو ترك ميكنم
Sweet dreams baby
دوم مي
-دوم مي قرار بود با مامان و بابا و نون و دوستاش بريم پيكنيك، حالم از ديشبش خوب نبود، مريضيم داشت بر ميگشت، شب كلي گريه كرده بودم. تو ايستگاه مركزي دوسل ديگه نتونستم جلو خودمو بگيرم، با سه تاشونم دعوام شد كه اصلا دركي از حال من ندارن و نميبينن منو. گفتم من ديرتر با "گ" ميام و همينجور كه اشكام ميريخت رفتم سمت در پشتي ايستگاه كه بالاخره دور از چشم بابا بتونم سيگار بكشم، تازه سيگارو روشن كرده بودم كه اومد سمتم، چهل چهل و پنج سالش بود، موهای روشن، شلوار جين، پيرهن مردونه راه راه ابي روشن ، چشاي مهربون. حالمو پرسيد، اينكه چرا گريه ميكنم، بعد گفت ميفهمه چي ميگم، خودشم باهاش سر و كله زده، گفت نميدونه چقد طول ميكشه، بعد قبل اينكه سيگار دوم رو روشن كنم يه خانومي با پيشبند مشكي گارسونا اومد دنبالش و شروع كردن الماني حرف زدن. " گ" رسيده بود ايستگاه، داشت زنگ ميزد، گفت تقريبا ميدونه چي شده و با نون حرف زده، بهش گفتم بياد در پشتي ايستگاه، هنوز گريم بند نميومد. خانومه ديگه رفته بود، بهم گفت وقتي منو ديده تو يه كافه نشسته بوده، چيزي تو من ديده كه باعث شده همونجا پاشه و بدون اينكه حساب كنه بياد دنبالم. باقي ماجرا يه چيزي بود تو مايه هاي "استالكر" ميتس " نيمفو مينياك" ميتس " فيفتي شيدز اف گري". فاكد آپ ترين اتفاقي بود كه ميتونست واسه من تو اون حال بيفته، فكر كرده بودم كسي منو ديده، غمم رو، حالم رو، ميشه چند دقيقه با يه غريبه درد و دل كرد و بهتر شد و دنيا انقد جاي مزخرفي نباشه. يه جا اخراي اتفاق فاكد آپ كه داشتم سعي ميكردم خودمو از بالاي پله هاي فلزي نجات بدم برگشت بهم گفت تو كافه كه نشسته بوده چشمش افتاده به سندل ام و انگشتاي پام كه لاك بنفش همرنگ شلوارم داشتن، پاشده دنبالم اومده. همونجا بالاي پله هاي اهني برگشتم با حالت مهران مديري نگا كردم تو دوربين.
And the worst happened
دیروز بیست کیلومتر راه رفتم، شبش هم با میم رفتیم کافه پاتوق زدیم، یه چیزای خوبی گفت، حالم بهتر شده بود، مثلا همین مثالی که زد و از دست دادن سیستم ارزشی رو تشبیه کرد به ارزشهای یه سیستم مذهبی که رسیدن به پوچیشون میتونه علاوه به رنج حس ازادی بده به ادم. مثال خوبی بود، من رنج میکشم، تمام وجودم غمگینه و رنج میکشه، اصلا میم رو دعوت کرده بودم بیاد همینو بپرسم ازش، که من میدونم تو هم این حجم گه رو میدونی، میبینی، چجوری رنج نمیکشی پس. ساعت یازده که برمیگشتم خونه خیلی بهتر شده بودم، خبری از بغض لعنتی نبود دیگه. صب ساعت یک خونه گ پاشدم، تمام بدنم درد میکرد، صبونه خوردیم برگشتم خونه، هنوز یه خورده خوب بودم، دوش گرفتم، لاک زدم، باید میرفتم دوسلدرف، سردرد داشتم، حسای بد داشتن کم کم برمیگشتن، راب دوگان گوش دادم، همچنان غم بود ولی خبری از اشک نبود. ژلوف خوردم و بالاخره ساعت شیش زدم بیرون. الان تو آر ای ام، حالم خوب نیست، سرم درد میکنه، تقریبا به هر چیزی چنگ میزنم که از تو این چاه بیام بیرون، خوب نیستم، لازم دارم حرف بزنم، بغض ته گلوم داره پف میکنه. دلم میخواد بقلم کنن. زوج ایرانی که بقل دستم نشستن حالم رو بدتر میکنه، باید حرف بزنم، باید بنویسم، افسردگی داره منو زنده زنده میخوره، باید بنویسم.
مارا
- ما را به سخت جاني خود واقعا اين گمان نبود... .
-
But then, like a flash, it came to me. And I realized, fuck man, maybe that's what hell is: the entire rest of eternity spent in fuckin' Dusseldorf. And I really really hoped I wouldn't die. I really really hoped I wouldn't die.
He wasn't mine to save
- ساعت خواب، لطفا درست شو، ساعت نه باید خوابید، نه اینکه بیدار شد.
- اونشب به یه درک عمیقی رسیدم تو مستی(؟!) ساعت 6 صبح، یه سری مسیر پر پیچ و خمِ ترسناکِ ذهنی رو طی کردم تو اون حال و ته تهش به یه نتیجه ی به ذعم خودم خیلی خفنی رسیدم و سریع هم تو یه اس ام اس درفت سیوش کردم که یوقت تا فردا صب یادم نره. اونهاش، جملم اون بالاست.
- مثکه اون پل روی اتوبان رو تموم کردن بالاخره، همونکه اب و اتش رو قرار بود بچسونه به طالقانی و جلوش بسته بود همیشه و یه دفعه هم جلوش چایی و ذرت مکزیکی خورده بودیم. غمگینه که تموم شده ساختنش، که الان دیگه واقعا هست و ما با هم از روش رد نشدیم و قرارم نیست هیچوقت بشیم. چیزِ غمگینیه این پل.
شاید که اینده از ان ما
- شب بدی بود، کل شب، حتی قبل اینکه بریم بیرون حواسم به فیسبوک و خبرا بود، سین مشخصا تمایلی نداشت نتیجه چک کردنامو بدونه، ساعت سه شب برگشتیم خونه، خبر جدید فایل صوتی صدای مامانش بود، شیون میکرد، زار میزد، سین خواست قطعش کنم، نتونستیم.حواسمون رو پرت کردیم و ساعت پنج رفت خونش، یادم رفته بود، تو تخت دراز کشیدم، چراغو خاموش کردم، با گوشی فیسبوک رو واسه بار اخر چک کردم، ته دلم یه حسی داشتم که قراره بخشیده شه، وحشتناک بود. غم خوب به صورتای بیچاره ی ما ایرانیا میشینه.
- فک میکنم همه چی حتی بیشتر ازین قراره عوض شه، بهتر شه، "زن" زن بشه. اکثر قهرمانای سیاسی اجتماعیطور این روزام زنن، ستوده، مسیح، رهنورد، مامان ریحانه، مامان ستار. قهرمانای زندگی شخصیم ام همینطور، مامانم،خواهرام، دوستای صمیمیم، همه ی دخترای قوی و مستقل دور و برم. دوست اصفهانی ای دارم که تیکه کلوم بامزش واسه خطاب قرار دادن دخترای جمع "ضعیفه" است و دختر مورد علاقش که ایران منتظرش مونده هم سمبل دختر خانومِ اروم ضریف و ضعیفی که حمایت و کمک لازم داره. آیرونیکلی مخصوصا این روزا تو فیلمای تجمع اصفحان تنها چیزی که نمیبینم "ضعیفه" است، همه چی قراره بهتر شه.
این مای اون کوهرسیو زون
Computational fracture mechanics ,Numerical simulation of fracture
جدا از اینکه دارم جر میخورم از بیخوابی چند روز اخیر و هنور قبل خواب کلی خلاصه ی دوره کردنی مونده که بخونم، در پوست خودم گنجانده نمیشم در حال حاضر، خیلی خیلی امیدوارم بعد اینهمه سال کارای زوری بالاخره بتونم برم بشینم سر کارای عشقی و غیر زوری که دوست دارم، ترجیحا تو ایران!
پارسال همین موقه ها افتادم این درسو، دیروزش یه امتحان شاخ داشتم و با احتصاب اعصاب و روان به فاک رفته ی اون روزام، همون دو ساعتی که جزوشو خونده بودم و سر جلسه رفته بودم خودش خیلی بود، چه خوب که رفتن اون روزا، چه خوب که این روزام دیگه در اینده سمبل کردن لازم نداره، چه خوب که نیستی.
... موی ریشِ یار
-
منوی نوستالژی
Moche ou bête, c'est jamais bon
Bête ou belle, c'est jamais bon
Belle ou moi, c'est jamais bon
Moi ou elle, c'est jamais bon