کلاغِ کیون دریده

-ممنون که هردفعه بیشتر مطمئنم میکنی که کار درست رو کردم. هردفه که چیزی مینویسی یا اظهار نظری میکنی از درستی کارم و اینکه تو قابلیت عوض شدن و بهتر شدن رو نداری مطمئن تر میشم. عصبانیتت از خودم رو میفهمم، ولی مهم نیست راستش، "شین"ه که مهمه. با اینکه از همون دفعه ی اولی که بهم مسیج زد و پرسید حقش بود همه چی رو بدونه ولی من نکردم این کارو، فک کردم ممکنه عوض شده باشی،حقت باشه یه شانس "چند باره"، نگفتم، سعی کردم بشورم گند کاریاتو، تشویقش کردم برگرده، ولی قضیه اینه که گه رو هرچقدر که بشوری تهش بازم همون گهِ. تو اون روز حجت رو تموم کردی به من، به وضوح دیدم که همچنان همون ادمِ بدِ دروغگوی بی شرم و بی احساسی، حقِ شین این نبود. اگه من اولین کثافتو ازت واسش تعریف کردم، بقیشونو اون بعدِ چند روز واسه من تعریف کرد. 

خوشحالم که ادمِ قوی ایه، خوشحالم که انقدر فهمیدست. اگه با اینکه خودت میدونی درست نیست ولی از مقصر دونستن من ارضا میشی بشو، مهم نیست، چون کلاغِ کیون دریده همچنان از خودش راضیه.

"رد کردن" با "رد دادن" فرق داره، دومی یه حالتِ خود خواسته ای توشه

MYH

- دو هزار و سیزده و با کمر درد تموم کردم، نمیدونم کمرم دقیقا زیر بار کدوم یکی از چیزایی که امسال پیش اومد شیکست ولی قطعا تا همینجاشم خیلی مقاومت کرده بود. خیلی اتفاقا افتاد امسال و نهایت همش این شد که به یه تنهایی نسبتا خودخواسته ای برسم و ته ته همه چی راضی باشم از خودم، از جایی که رسیدم، از ادمی که شدم. پستای قبلی رو میخوندم، یادم نبود که پارسال این موقع نیو یر رزلوشن نوشتم واسه خودم و الحق که کاملا انجامش هم دادم. تصمیم گرفته بودم که میک دِم سافر، و الان با دونه دونه ی ادمایی که خوده حساب داشتم باهاشون بی حسابم. حس خوبیه، دندون لق رو باید کند، ولی قبلش باید باهاش بی حساب هم شد. پدر اقلا سه نفر رو دراورم، با یکی دیگه یه دوستی خیلی غیر منتظره رو شروع کردم، تکلیفم رو با گروه دوستی دور و برم مشخص کردم، واسه خودم البته، دستِ "آل این"م رو با اندسوایتایز ام بازی کردم تا اخر و خوب قبول کردم که باختم. راضیم از خودم، بودم ینی، تا دوساعت قبل، ساعت ده شبِ سی ام دسامبر! انتظار هر چیو داشتم غیر اینکه از "گ" بخورم، وقتی رفت رفتم تو دستشویی گریه کردم، دستام میلرزید، باز به یکی نزدیک شده بودم و اجازه داده بودم بیشتر از خط قرمز دورم بهم نزدیک بشه و تهش خراب شد، پس زد، از همه بدترش اینکه به نظر به ساده بود واسش این کار، باز همون حسِ اشنای مزخرف اومد سراغم. نباید اینجور میشد، دختر و پسرش فرقی نمیکرد، باید بیشتر از این ارزش میداشت دوستیمون. دی اکتیو کردم، نمیخوام ادم باشه دور و برم یه مدت، ادمای دری وری زندگیمو فیلتر کرده بودم ولی الان واقعا هیچجوره ارتباطی با هیچکی دلم نمیخواد داشته باشم. میخوام تنها شروع کنم دوهزار و چهارده رو، دلم میخواد نه کسی رو دلم بخواد که درد و دل کنم باهاش، نه کسی که بخنده باهام، نه کسی که گریه کنه، هیچی، میخوام این چنتا تارِ دوستی الکی هم پاره کنم، بشم نقطه. از میکینگ دم سافر تموم شدم، امسال میخوام میک یورسلف هپی باشه واسه، با خودم حال کنم، واسه هیچکی هم عوض نشم، الکی رو کسی حساب نکنم واسه هیچیییی. نحسیا باید تموم شن یه جا بالاخره، باید بشه خوشحال بود.