He wasn't mine to save

- امتحان اخریه رو شدم 2.3، دو نقطه دندون! طبق معمول فقط وقتی چیزی واسه ثابت کردن داشته باشم نتیجه میگیرم، که بخاطر اون "فقط" اصلا چیز خوبی نیست ولی مهم ام نیست، چون تونستم، از نمره ی سین هم پیشی گرفتم و امتحان اپشنال اخر رو که نمرش تاثیری رو معدلم نداره رو ترکوندم، بازم دو نقطه دی و دندون، من تونستم!

- ساعت خواب، لطفا درست شو، ساعت نه باید خوابید، نه اینکه بیدار شد.

- اونشب به یه درک عمیقی رسیدم تو مستی(؟!) ساعت 6 صبح، یه سری مسیر پر پیچ و خمِ ترسناکِ ذهنی رو طی کردم تو اون حال و ته تهش به یه نتیجه ی به ذعم خودم خیلی خفنی رسیدم و سریع هم تو یه اس ام اس درفت سیوش کردم که یوقت تا فردا صب یادم نره. اونهاش، جملم اون بالاست.

- مثکه اون پل روی اتوبان رو تموم کردن بالاخره، همونکه اب و اتش رو قرار بود بچسونه به طالقانی و جلوش بسته بود همیشه و یه دفعه هم جلوش چایی و ذرت مکزیکی خورده بودیم.  غمگینه که تموم شده ساختنش، که الان دیگه واقعا هست و ما با هم از روش رد نشدیم و قرارم نیست هیچوقت بشیم. چیزِ غمگینیه این پل.

 

 

شاید که اینده از ان ما

میخواستم بیام اینجا، بنویسم که نمیخوام از "سرگیجه ی وضعیتی حمله ای خوش خیم" بنویسم، از بدی های مسافرت امستردام ام همینطور، از شبش، تلویزیونای بار که کشتی کج پخش میکردن و کله ی همسفرام چرخیده بود سمتشون. عوضش میخواستم از گربه سیاهه ی بالای پله ها، غریبه های مهربون خندون و محکم بقل کردن رفیقای قدیمیم تو سورئال ترین موقعیت ممکن بنویسم. یا حتی بعدترش، چند شب پیش، اومدم که از ماجراجویی جمعه شبم با سین بنویسم! کجاها رفتیم ، کیا رو دیدیم، چیکارا کردیم، چقددد خندیدیم، چقد فوتبال دستی حال داد، چقد به اینکه ممکن هست یا نه که امانوئل! رو اتفاقی دوباره ببینم فک کردم و اینه انگار واقعنی دلم بعد اینهمه مدت که جمع شده بود تو خودش و سنگ شده بود چشماشو دوباره باز کرده و داره خمیازه میکشه که کم کمک دوباره بیدار شه، زنده شه دوباره، دیوونه باشه بازم، راه بیفته تو عکسا دنبال موهای طلایی یارو بگرده، ...، ولی نتونستم، نکردم، بعد این اقلا ده سالی که تقریبا همه اتفاقای مهم زندگیم رو مکتوب دارم بالا خره انگار از ثبت مزخرف تاریخ دست برداشتم. دیگه نمیخوام انگار؛ خاطره نمیخوام، روند مکتوب به فاک رفتگی نمیخوام، ار همه مهمتر دیگه در اینده مقصر پیدا کردن هم، چی شد که اینجوری شد هم. فرقی نمیکنه یاداوری، مرور، زجر. تاثیر رو چه بخوام چه نخوام و حتی نفهمم بازم ار اتفاقا میگیرم، دیگه نعل کردنشون به تقویم رو نمیخوام. میخوام جلو رو نگاه کنم فقط.

- شب بدی بود، کل شب، حتی قبل اینکه بریم بیرون حواسم به فیسبوک و خبرا بود، سین مشخصا تمایلی نداشت نتیجه چک کردنامو بدونه، ساعت سه شب برگشتیم خونه، خبر جدید فایل صوتی صدای مامانش بود، شیون میکرد، زار میزد، سین خواست قطعش کنم، نتونستیم.حواسمون رو پرت کردیم و ساعت پنج رفت خونش، یادم رفته بود، تو تخت دراز کشیدم، چراغو خاموش کردم، با گوشی فیسبوک رو واسه بار اخر چک کردم، ته دلم یه حسی داشتم که قراره بخشیده شه، وحشتناک بود. غم خوب به صورتای بیچاره ی ما ایرانیا میشینه.

- فک میکنم همه چی حتی بیشتر ازین قراره عوض شه، بهتر شه، "زن" زن بشه. اکثر قهرمانای سیاسی اجتماعیطور این روزام زنن، ستوده، مسیح، رهنورد، مامان ریحانه، مامان ستار. قهرمانای زندگی شخصیم ام همینطور، مامانم،خواهرام، دوستای صمیمیم، همه ی دخترای قوی و مستقل دور و برم. دوست اصفهانی ای دارم که تیکه کلوم بامزش واسه خطاب قرار دادن دخترای جمع "ضعیفه" است و دختر مورد علاقش که ایران منتظرش مونده هم سمبل دختر خانومِ اروم ضریف و ضعیفی که حمایت و کمک لازم داره. آیرونیکلی مخصوصا این روزا تو فیلمای تجمع اصفحان تنها چیزی که نمیبینم "ضعیفه" است، همه چی قراره بهتر شه.