He wasn't mine to save
- ساعت خواب، لطفا درست شو، ساعت نه باید خوابید، نه اینکه بیدار شد.
- اونشب به یه درک عمیقی رسیدم تو مستی(؟!) ساعت 6 صبح، یه سری مسیر پر پیچ و خمِ ترسناکِ ذهنی رو طی کردم تو اون حال و ته تهش به یه نتیجه ی به ذعم خودم خیلی خفنی رسیدم و سریع هم تو یه اس ام اس درفت سیوش کردم که یوقت تا فردا صب یادم نره. اونهاش، جملم اون بالاست.
- مثکه اون پل روی اتوبان رو تموم کردن بالاخره، همونکه اب و اتش رو قرار بود بچسونه به طالقانی و جلوش بسته بود همیشه و یه دفعه هم جلوش چایی و ذرت مکزیکی خورده بودیم. غمگینه که تموم شده ساختنش، که الان دیگه واقعا هست و ما با هم از روش رد نشدیم و قرارم نیست هیچوقت بشیم. چیزِ غمگینیه این پل.