" You've got to stick to your principles"

- مست بودم انگار، هیچجارو نمیدیدم، کجا میرمو هم نمیدونستم، پاها جلو میبردنم فقط، جنگلِ دو طرفِ خیابون خالی نبود انگار، برعکسِ همیشه که میترسم، سرمو برمیگردوندم و زل میزدم تو سیاهی زیرِ درختا، پرِ ادم بود انگار، ولی مهم ام نبود، فقط پاها باید تکون میخوردن و میرفتم جلو، باید صدای زنگ گوشیمو هم نمیشنیدم، به ادمِ پشت خط ام فک نمیکردم، جلو رفتن مهم بود فقط. خواب بودم انگار، بیرون یه نفر ادم هم نبود، باد میومد، چشام میسوخت، نباید فک میکردم، اصلا نباید فک میکردم. باید جلوی "ر" گریه هم نمیکردم، سخت بود، فک کردم به چیزایی که باید بگم، از تز اش حرف بزنم، از دیشب، که به چشام دقت نکنه، که نپرسه چرا، که گریه نکنم و نگم که نمیتونم برگردم خونه، نمیتونم همین راهو با ادمای تو تاریکی جنگل برگردم. باید حتی میخندیدم که نفهمه بدم، داغونم، نفهمه احمقم. 

رفتم، رسیدم، خودش گفت همه چی رو، هرچی که باید میشنیدم، باید همینقد رک و مستقیم تو صورتم میشنیدمشون. "خیلی ضعیف بود، از نظر روحی، میترسیدم باهاش باشم، انگار همیشه باید نگرانِ دو نفر میبودم، از طرف دو نفر فکر میکردم. نمیخواستم، ولی هیچوقت بهش نگفتم، همین حرفا که بهت زده رو زدم، که من لیاقتشو ندارم." "من با سه نفر اقلا این کارو کردم، به جایی رسوندم که خودش رفته، و فکر هم کرده من ادم خوبم" "چون از من بزرگتری و فکر میکنم میفهمی این چیزارو بهت میگم. یه چیزایی رو باید قبول کنی، از کاری که کردم راضیم، بهترین کاری که چهار پنج سال گزشته کردم بهم زدن با اون ادم بوده، ولی نمیتونستم تو روش بگم دلیلم رو" "قبول کن که اگه میخواست میبود" "اگه میگی عصبیه، با تو اِ، ممکنه با کسی که میخواد حتی این نباشه، اون دو نفر جفتشون راجع به من حرف یزنن، دوتا ادم مختلف رو توصیف میکنن انگار"...

-شاید باید برنمیگشتم، وقتی گفت بمون میموندم، ولی فهمیدن و درک کردنِ حتی یه جمله از حرفایی که زد هم کافی بود که تو سیاهیا برگردم. همه ی راها بستس.

خودتو ارزون نه، اصلا نفروش.

Heading to Maschet

It's 4 pm and i'm already drunk! yeeepeee :D 

یه پست طولانی

- همه چی دست به دستِ هم داد که گند بزنم به امتحان، خودم، مامان، زمان بندی داغون، پیری، دپرسی. فک کنم بازم میتونم بهونه پیدا کنم، ولی اصلش همون اولی بود. پاس بشمم خوشال نمیشم، چون چهار که خوشالی نداره، ولی اقلا بهونه هامو دارم، و صد البته بعدنا بخوام از این امتحلن چیزی یادم بمونه، همانا اون چیز مسیجا و غر غر دلداریای دیشبمونه، منِ داغون یهو ساعت دوازده و نیم شب شدم منِ خوشال، جزومو گزاشتم جلوم جم و جور کردم. کاش اقلا چهار نشم (که میشم)، بشم مثلا دو و هفت!!

- مامان رفت. مامان در خارج تجربه ی عجیب غریبی بود. مامانِ همیشه همه چی دونِ راه بلدِ خفنِ ادم بزرگ، انگار سختش بود که اینجا دیگه اونا نبود، هیچی بلد نبود، هیچجارو، زبونو، اداب و مقرراتِ اینجارو، حتی مالِ خونه ی دختر بزرگشو، که یه جورایی اینجا ادم بزرگ و مامان (اقلا مامانِ پیشی!) اون بود و باید به حرفش گوش میکرد. جاهامون عوض شده بود و این واسه مامان سخت بود، که حتی بلد نبود سوار اتوبوس شدنو یا یه نون پنیر خریدن از سوپر مارکتو. شاید دفعه دیگه همه چی بهتر شه.

-همچنان ادما متعجبم میکنن، عقدهاشون، خودخواهیاشون. "غ" به نظرم خودخواهه که سرِ یه رابطه ای که ربطی بهش نداشت، یا اصلا گیریم من صد در صد داشتم توش اشتباه رفتار میکردم، پشتِ من واینستاد، نگفت هر غلطی میکنی بکن، من همچنان دوستتم. هشت سال دوستی کم نیست. تو همه چی با هم بودیم ما، دوست بودیم، دوستِ ظاهری و واسه موقه ی خوشی نه، دوستِ واقعنی. بعد سرِ یه همچین مسئله ای. ولی راضیم، یاد گرفتم از یه جایی به بعد دیگه تو خودم نریزم، به طرف بگم "نکن، دارم ناراحت میشم"، یه هفته بعدِ یه روز بعدشم نه، همونجا همونموقع بگم، ازینش خوشالم، حتی امروزی رو که به "س" گفتم بسه دیگه، بکش از فلانی بیرون. خوبه این چیزا، ولی عکس العمل "غ" خوب نبود، اونم میخوام که درک کنم، ولی یا کم دارم سعی میکن، یا اینکه واقعا دیگه بعدِ هر گه زدمنم نمیتونه پشتم واسته، شاید دیگه خیلی گه زدم، شاید به قولِ خودش دیگه نمیتونه منِ داغون رو بعدِ یه "میم سین"ِ دیگه ببینه، عذاب اوره. یا مثلا "میم سین"، تو همچین شرایطی ام میتونه دنبالِ ارض-ا عقده هاش باشه، واقعا عجیبن ادما، سه سال پیش گفته دوستی با من "با کلاسش کرده!، همچنان از ته مونده هاش استفاده میکنه، حتی شاید تو شرایط مشابه! میزارم اینجا، واسه ثبتِ در تاریخ:


17-Nov-2009

Me : 

tu bloget vasat cm nemizaram ke dustet narahat nashe, ama ... indafe natunestam nagam chizi, baghieye cm  :(  o inja mizaram:
ras migi, hichki nemidune un payin dari chi mikeshi,  toam nemiduni mani ke un bala daram dasto pa zadane mahveto nega mikonam chi mikesham, che hessi daram. manam vase khodam yejur dge in bala daram dasto pa mizanam, aslan Kashmir behtar az man mige harfamo, "in"o gush kon, jaye hameye "her" a am bezar "his", khodeto bezar. ...

Kashmir - Miss You (Slight Return)

(بی جواب)


Sep-2013-18


از کوسه‌ای می‌گه در اعماق آبها. آبهای سیاهی که بینشون فاصله انداخته. میگه خودش روی سطح آبه ولی انگشتاش رو تو آب تکون می‌ده، اما انگار اون علاقه‌شو به گوشت از دست داده.
دلش تنگ شده واسه‌ش، واسه کوسه‌، حس می‌کنه کنارش نشسته انگار.
حتی واسه‌ش دعا هم می‌کنه، که برگرده، حس می‌کنه علاقه به اون کوسه تا ابد تو دلش شعله ور می‌مونه. خب اینجوری که میشه کوسه پخته!
.

  • R: سلیقت الکی الکی عین ِ منه مَسود خان!
    : ))) خیلی هم الکی نیست. آقا ریشه‌ای، ریشه ای ; )


- مسخرست که اصلا دقت میکنم به همچین چیزایی، ولی با یه نگاهِ ار بیرون کلِ قضیه فاکد آپیه که احتیاج به برسی در ذات ادمیزاد داره! کسی که فقط دیگه مونده در بیاره بکنه تو ترکِ تو دیوار، از یه متریالی که قبلا از طرفِ "موردِ بی رحمی" واقع شده ی قضیه گرفته استفاده ی مجدد کنه تو  شرایط مشابهی که باز خودش طرفِ بی رحم قضیست، واسه اولا رفعِ عقده های احتمالی جلو بینندگانِ احتمالی و ثانیا واسه نرم (خر) کردنِ طرفِ "مورد بی رحمی" واقع شده! ... فاکد اپ واقعا، یه فرمول از این تو در میاد با این مغزِ علمی ای که من تو این لحظه دارم!

-اون شب بعدِ اینکه حرف زد، تا خوابم ببره داشتم به مکانیزمای فراموشی فک میکردم، "بزار انقد تیغه ببره تا کند شه" به نظرم غلطه، راه داره به نظم، اول یه دلیلِ محکم میخواد، ینی خودِ طرف به یه دلیلِ محکمی باید برسه که چرا فلانی رو دیگه نمیخواد حتی به یاد داشته باشه، میخواد دیگه یارو نباشه، این قسمت خیلی مهمه، اگه دلیلِ موجه نباشه، و صد در صد واسه ادم ، حتی تو ناخوداگاهِ ادم موجه نباشه، چند وقت بعد همه چی دوباره ممکنه برگرده، حتی ناخوداگاه. بعد لازمه ادم همه ی "ریمایندر" هارو پاک کنه، هم از جلو روش جم کنه، هم حدالامکان از جاهایی که ممکنه ادم ناخوداگاه یا موقه های دلتنگی و مستی و فلان میره سراغشون هم حذف کنه، فک میکنم این دوتا قدم که برداشته بشه بقیشو زمان خودش کاملا درست میکنه، اون قدم اوله خودش مسیر رو به مغزِ ادم میده که چیا رو باید نگه داره چیارو باید فراموش کنه، اون قدم دومیه هم کلا عادت به بودنِ یارو رو منتفی میکنه. نهایتا چیزی که میمونه از رو عادت نیست، و واقع بینانه هم هست. یادم باشه این تزمو بگم بهش...پیف!

-وینتر ایز کامینگ مودیکا، زودتر از اون چیزی که فکرشو میکنی، و همه هم دارن میرن به سمتِ سرزمین های شرقی! خودتی و خودت و هیوده متر جا و کلی تنهایی. اماده کن خودتو کم کم :|

میم
دوشنبه ۱۱ شهریور ۱۳۹۲ ۱:۳۹
به اون گفتم، به توام می‌گم. آدم وختی ارتباطش و با یارو نگه می‌داره یعنی عبور نکرده. تموم نشده. نمی‌خاد که بشه


Don't flatter yourself, this post has nothing to do with you, and please, close the F door on your way out.

اوست نشسته در فُلان

- واسه اینکه سی و پنج درجه نچرخم دستِ راست و دوباره ریخت جزوه ی میکسچر رو نبینم تقریبا حاضرم هر کاری کنم، یه ویلفرد تکراری دیدم، تتریس بازی کردم، فیسبوک، بعد تتریس، بعد یه مستندِ طولانی اعصاب به ف بده ی قتلِ ناموسی، باز تتریس، چنتا وبلاگ، و نهایتا ام اینجا.

- واسه چی اسمایلی گریه گزاشت وقتی گفتم دوتا امتحان قبلیمو پیچوندم، ینی مثلا فک کرد شیش ترمِ میشم؟ فرقی میکنه به حالش؟ در حالت خیلی فکرای ابلهانه تر کردن، ینی جی ار ای رو کنسل کرد واسه من؟ لیاقت ندارما باز ینی من؟ کاش یه خورده از کلم در بیام بپیچم دستِ راست.



شبای اشپارکاسه

- دفه اخری که اینجا ساعت دوازده شب خوابم میومده رو یادم نمیاد، ولی الان خوبه که میاد، بلکه کارا بیوفته رو غلطک. همه چی خیلی سختِ، هر ترم بدتر میشه، هر ترم انگار اون دافعه بیشتر میشه، پیر شدم شاید، مغزم ینی، یا دیگه حوصلم واسه کارای زورکی تموم شده، با اینکه کلا پنجتا امتحان دیگه مونده تا قال قضیه رو بکنم، باز انگار نمیشه، نمیتونم، مغزم 24/7 پُرِ، جا واسه هیچی نمونده، همش فکر و خیال و اعصاب خوردی، کاش فقط تموم میشد، که بعدش بشه این روزا رو با نوستالژی پر کرد، بیام از "شبای اشپارکاسه" با گلاره و تکیلا سانرایز بگم و دلم تنگ بشه.

- خودمو بلد نیستم، هی فکر میکنم ظرفیتِ این حجم گه رو دارم، یا نه اصلا، فک میکنم تاثیر نداره روم، ولی وقتی میبینم اوضاع دپرشن و حال خرابیمو دیگه چقد خودمو به اون راه بزنم. این چند وقت ظرفیتم تموم شده انگار، از تهران شروع شد، اول دعوا با "ف"، اینکه انگار ابروی خودمو جلوش برده بودم با "مد"، اینکه فک میکرد دیگه خوشم نمیاد، که میاد، ولی قبول نمیکرد، نکرده هنوز، دیگه نه زنگی نه دوستی ای، الان دارم کاری که اون میگفت رو میکنم، ولی نیست که بدونه، هی میخوام یه خبر ازش بگیرم، ایمیل اقلا، روم نمیشه، اگه تموم کنن من چی میشم؟ کجام اون وسط؟ بعد جریانِ مد، با جک و جونوراش، هرچی ام بگم انتظارشو داشتم ولی تهش باز دروغه، نداشتم، اون موقع اقلا نداشتم، یه پله رفتم پایینتر، با هر سری طرف شدن با جک و جونوراش باز چنتا پله دیگه، بعد شد نوبت غزاله، همه چی دوباره یادم اومده بود هیچی، دوست صمیمیم هم قاطی بدبختیام شده بود، انگار بازم اینا بس نبود، مامان اومد، همه اون گریه های تو فرودگاه و مهر و محبتا مالِ فیلماس، واقعیتش اینه که ادما بعد چهار سال یادشون میره همو، اخلاقای همو، اینکه بزرگ شدیمو، اینکه انگولک نباس بکنیم همو و الان دیگه جفت طرفا ادم بزرگن. بازم بس نبود، اینکه طرفم بیشعور باشه، یا ناراحتیمو واسه خاطره ای که به وضوح بهش توضیح دادم یه فوبیای روانی توم به وجود اورده رو مسخره کنه واقعا مهم نیست، خیلی وقته از ادمای بی ربط ناراحت نمیشم، ولی باز شدن لای لایه ی کثافت، دیدن له شدن معصومیتشون -اسمش همینه- غمگینم میکنه، یاد خودم میوفتم، و این حسه که دلم میخواد کمک کنم با وجود همه وقت نداشتنا و اعصاب نداشتنای مضاعفم بدتر میکنه همه چیو. 

- "سین" میگفت من لذت میبرم از بازی کردن با زندگی مردم، تو دلم مونده این حرف، بعضی موقه ها حتی خودمو گیر میندازم که بقبولونم به خودم که شاید درست گفته، ولی اصل قضیه اینه که اینا بازی نیست، من نه با خودش، نه با بقیه کسایی که این چند وقت جلوشون سنگدلانه رفتار کردم بازی نداشتم، همه چی خیلی جدی بود، یاد گرفتم ادم یه جا باید واسته، سیبزمینی نباشه، مثلِ وقتی میمونه که صدای دعوا از خونه همسایه میاد، یا حتی وقتی به خود ادم داره ظلم میشه، من نمیتونم یه جا واستم نگاه کنم و کاری نکنم، قدیم میتونستم، یا شایدم ضعیف بودم، میترسیدم، الان دیگه نه، با ادما باید مثل خودشون رفتار کرد، باید جلوی کثافتشون واستاد و کثافت رو کوبوند تو صورتشون، شاید واسه خودشون خوب باشه حتی، ولی اگه نباشه ام فرقی به حالِ من نمیکنه، کارما ایز اِ بیتچ، بات آی دونت هو تایم فور دَت شیت.

- من ادم خوبیم؟ نه مسلما، احتمالا حجم گندام از اونی که فکر میکنم خیلی بیشتره، ولی ناراضی نیستم، همونایی که به نظر خودم گند میاد ام نهایتا تو چارچوب بوده، ینی تو رابطه نبودم، فقط انتظاراتم از خودم بیشتر بوده، این اخری مثلا، هیچ کارِ بدی نکردم، چون با کسی نبودم، از خودم ناراحتم فقط، چون دلش رو ندارم کنارِ این همه ادعای این روزام، یه جایی ام واسه این بخش کاری که کردم وا کنم، یه موقه ها که دارم حرف میزنم باهاش اصلا یادم میره همچین چیزی ام بوده،شاید بفهمه بد ام نباشه ها، ولی نمیخوام، این اون قسمت بده است، دوست دارم تو مغزش یه جوری باشم که حتی خودشم دوست نداره اینو، ولی همه اینا فقط جلو خود بده و درگیری ذهنی ایه که خودم واسه خودم جور کردم، اصل قضیه اینه که وقتی این حجم گه و کثافت رو دور و بر خودم میبینم، با خیالِ راحت میتونم در دفاع از خودم یا کسِ دیگه ای که لازمه، با پشتِ دست بخوابونم تو صورتِ طرفِ کثافت قضیه، از خودمم راضی باشم.


*ت نویس سیزده

-با اینا باید بد بود، عین خودشون بود، که چی که هی برینن بت بشینی نگا کنی، ادم باشی، ادم چه کوفتیه؟ همه چی اینقدرا ام نباید مسخره باشه که. هرکی هرچی میخواد بگه ولی بازی نیست این، جدیه جدیه، همه اگه همین بودن، مثل الانِ من اوضاع بهتر بود، اقلا از روی ترس. تا کی تو تورِ اینا بندری بزنه اخه ادم؟ میزنی ام اقلا واسه یکی، انقد بزن که بترکی، تو ام حقته اخه، عمم که نبود، خودت بودی، خودت کردی. بی حس شدی؟... چی دارم میگم؟ 

- We are done "mim sin".



لا لا لا لاااا

فردا اگه پروژه رو تحویل بدم و اگه خواست با اونیکی خرید برم میشه پسفردا رفت مسافرت، بعد چه اعصابی باقی مونده باشه چه نه برگشت، یه روز باز میکسچر خوند، بعد پلاستیسیتی رو تموم کرد، جزوه ی فرکچر رو گیر اورد و فقط در حدِ پاسی خوند و بعدم دوباره میکچر و امتحانا که تموم شد و همه رفتن کلاس زبانو ثبت نام کرد و اون اتو کد تری دی رو تموم کرد و حالا یا در رفت از زیر پرزنت و یا مثل خر تو گلش گیر کرد و نهایتا تز که پیدا شد و تهران میدون تجریش برفا نشستن رو درختا پاشد رفت

"میم" دروغ میگوید.

"میم سین" اثباتِ قضیه بود:"میم دروغ میگوید". صاف تو چشات، تو میدونستی که میدونی، اون میدونست که تو میدونی، ولی بازم میگفت. چنتاش هنوز یادمه. میم سین میتونست تو چشات نگا کنه و با ارامش کامل بگه که نه، قبضِ چهل تومنی موبایلش اونجوری که تو با مقایسه با قبضِ موبایلِ بیست تومنی خودت فکر میکنی، هیچ ربطی به وجود یه نفر سوم نداره. میتونست یه ساعت و نیم صدای گریتو تو حیاط دانشگاه از پشت خط گوش کنه و نهایتا همچنان بگه اینکه ازت نخواسته باهاش کنسرت رضا یزدانی بری هیچ ربطی به نفر سوم نداره. میم سین ده روز قبلِ بهم زدن باهات همچنان میتونست بگه :" نامردم ولی دروغ نمیگم". حتی گوشیِ میم سین این توانایی رو داشت که تو اون "شبِ رویای"، ساعت یک نصفِ شب از نفر سوم و چهارم اس ام اس داشته باشه. "میم سین" یه نفر نبود، یه اصلِ کلی بود.

ولی "میم الف" امتحان بود، که مثلا این اصلو خوب یاد گرفتم یا نه، حالیم شده یا چی. "میم الف" ادعا داشت، خود کشی میکرد، اسمتو خالکوبی میکرد رو تنش، میمرد واست. میم الف نمیدونست که جفت متنها جلو روی تو بازه، و با اصرار بهت میگفت نفر سوی در کار نیست و تویی که مشکل داری و مریضی و اون عاشقته. "میم الف" حتی به "میم سین" بد و بیراه میگفت واسه بلایی که سرِ تو اورده و تاثیر غیر قابل بازگشتی که روت گزاشته. "میم الف" خوشگل بود، خوش میگزشت باهاش، گریه میکرد برات و با باباش حرف میزد که کی خونتون بیاد! ولی میم الف فقط یه امتحانِ اسون بود، حتی سوالاش یادم نمونده! اینجوری بود: "میم سین" در نتیجه : "میم الف"

"میم دال" قرار بود یه میمِ خالی باشه، یه "میم دروغ میگوید" دیگه، ولی در عوض یه مثالِ نقضِ غیر منتظره بود، تو بد ترین وقتِ ممکن. میشد روزِ تولدت از میم دال بپرسی شب خونه ی کدوم دوستت میخوای بری و حتی منتظر جواب نمونی، میشه "بیتا" واست با مثلا "سینا" یکی باشه. ینی حتی ممکنه شب  مست بهت زنگ بزنه و گریه کنه و با یه جورِ ارامشِ عجیبی هیچی ته دلت نباشه، قرص باشی. میشه "نمیخوام راجع بهش حرف بزنم" بشنوی، "ول کن" بشنوی ولی لازم نباشه به اون اصل کلی مزخرف و امتحانش فک کنی. واسه "میم دال" میشه مرد، میشه هیچی دیگه نخواست، میشه صب کرد، میشه تنها موند، میشه یادت بیاد هستن "میم" ایی که شب مسافرت میکنن یه شهر دیگه فقط واسه یه ساعت "مکان"، میم ایی که تو روت نگاه میکنن و خیلی راحت میگن: "اتفاقی بود، ماشین به ماشین، ...خوابیدیم" و تنت نلرزه.   

لاو یو میم!

شیتی دِیز

-

-از تو کم میشه؟ اصلا من مزخرف میگم، فیلممه، فُلان میگم که اینو میخوام، تو باید برینی به من؟ تو خوبی؟ یا رو این سرِ دنیا تکلیفش معلوم نیست مچلِ تو مونده بازیش میدی تو خوبی؟ من زر میزنم اصلا، دنبال پول و پله یارو ام، د اخه احمق، هشت ساله دیدی منو، میدونی، باز باید برگردی اونجوری بگی، اااره، من خنگم، ازین ادا و فیلما باد نیستم درارم واسه مردم، خنگ معمولی ام نیستم، اساسا گه ام، تو خوبی، من گوز ام، عاشق ام نیستم.

-میای به من میگی منتظرِ جوابِ منی از صب؟ بیام اعتراف بگم بت؟ بیچاره میفهمی اصلا که بالای سوراخ عوضیه واستادی؟ طرف حسابِ تو مگه منم؟ من کودوم خریم که تو از صب منتظر منی؟ بت قضیه رو که گفتم، من تو کلِ این حرف حدیثا دنبالِ کارِ خودم بودم، خیالِ خودمو میخواستم راحت کنم، حالا تو با اینهمه سن و ادعا منتظری من بیام بگم واست که چی اخه؟ دِ بفهم، تموم شده رفته، چجوری بگم دیگه.

-از اتاق برم بیرون؟ که مثلا چی، مریض میخواد بگوزه؟! دهنِ منو سرویس کردین دیروز با اون تپش قلب و حال و روزِ سکته ای اومدم پشت در اتاق عمل کز کردم اینا هی اومدن المانی بلغور کردن من باز سکته کردم حالا ساعت ده شب بعد چهل و هشت ساعت علافی میگی میشه برم بیرون از اتاق؟ ادمی تو؟ تو یه دونه کون گشادت بت اجازه نداد بری جزوه ی کوفتی ای که میخواستیو از خوابگاه اونیکی گشاد تره برداری منو فرستادی، حالا عوض تشکرته؟ دو دقه ادم انسانیت به خرج بده واستون باید از دماغش درارین با مزخرف کاریاتون؟ کاش اقلا میگفتی برو که بوسش کنم، چه میدونم، بهمان گه و بخورم، نه وقتی من عینِ فرفره دارم میدوام دنبال پرستار بیاد ببینه این چه مرگشه، استغفرلله

- الاغ، ااالاغ، بس کن، دق دادی منو، تموم کن، به من میگی حرف نزنم؟ که منِ خر ام به اونیکی اعتماد کنم برگرده تو صورتم بگه بهت گفته خفه شو؟ الاغ، بده من میخوامت؟ این مزخرفات چیه میگی؟؟ نابود میکنی منو، چه گلی به سرم بگیرم اخه، باشم یه گهیه، نباشم یه گهیه، هر ادایِ درستی ام که بخوام درارم یه گه دیگه، چیکار کنم؟ چی میخوای از جونِ من اخه؟ به خدا که میکنم این کارو، میام سیمِ اخرمو در میارم میندازم جلوت هر غلطی خواستی بکن، به جهنم، ولی میکنم این کارو، ول کردمت ادم بشی، بد نشی، حالا این حرفارو به من تحویل میدی بعدِ نه ماه؟ تو خوب نیستی؟ من بزرگوارم لطف دارم؟ گه خوردی تو، باید خوب شی، بااااید خوب باشی، من گه نباشم ولی ادم شی تو، دیوانه ی زنجیری نشی اخه الاغ

-اونشب تا یک صب ما دوتا داشتیم گل لقد میکردیم؟ فقط شیکم مهمه؟ گوسفندیم؟؟ واسه شیکم زنگ میزنی ولی وقتی دیدی رفیقم چشه و اوضاع خرابه یه زنگ نمیزنی باز به من؟ این شد کار؟این شد انسانیت؟ والا که گوسفندا ام بیشتر از این حواسشون به هم هست، چک و چونه ام نمیزنن بابت اهمیتِ علفی که واسه همدیگه تانیت کردن که بچرن. میخوام صد سال سیاه هیچی نباشه ولی ببینی منو، یه ذذذذره خودِ منو ببینی بالاخره یه روز.

فااااااااااااااااااک، اسپاتیفای چرا دیاکتیو شد پس اخه؟؟؟

ادمیزاد، گه تو این ادمیزاد، از کودوموری بدوام دیگه نبینمتون، نه خودتونو، نه امراض روانیتونو، نیازای مزخرفِ مشترکتونو، روابط  بده بستونیه گهتونو، چه خاکی سرم بریزم؟ از دوست و لاور و رفیق و اکس و کوفت و زهر مار بگیر تا خواهر و مادر، من دیگه نمیتونمتون، 

*ت نویس دوازده

want to start things over and make everything right this time and then BAAAM, finding yourself  explaining awkwardly how ugly he looks in the picture you've taken from him when you were stalking him eight years ago. 

nice job,

really