... براي آااخرين بار

Maybe it is better if i go, because you want to sleep and you have to wake up tomorrow and i cant sleep now, not at least for three hours. should i go? "Why do you say it like you need my permission, you can do what ever you want and you dont need my permission" معلومه داشتم دروغ ميگفتم، معلومه كه ميخواستم نره، يه جوري تو بقلش گره بخورم كه نتونه بره اصلا، هورمونام تصميمشونو گرفته بودن كه ناراحت ميشن اگه بره. حالت صورتش جدي يا مثلا پوكر فيس طور بود، نميدونستم باور كرده كه مشكلي با رفتنش ندارم. سريع جواد داد، no baby i cant do whatever i want and yes i need your permission ... تا همينجاي حرفش رو كه شنيده بودم كافي بود كه دلم جمع بشه تو خودش و فك كنم اره، الانه كه شروع كنه به گفتن اون حرفايي كه قديم شنيدم، جاشون از تو سرم پاك نشده، هنوز جاشون زخمه، كه حساي بد قديمي زنده بشن، نا اميدانه پرسيدم  but why? ميخواستم زجر نكشم، زودتر بگه، بگه مثلا "تو بيشتر ميخوري زن ادم باشي، به دوس دختري نميخوري، به اندازه كافي جينگول نيستي" يا "دلم سوخت واست كه اين چند ماه اخر موندم باهات، با خودم بود نميموندم" ، "چقد گير ميدي، اه، ول كن ديگه، تو اصلا دوست داري بحث كني، خوشت مياد منو اذيت كني، لذت ميبري، مشكل داري" ... حالت صورتش عوض نشد، با همون چشاي درشت و نگاه نافذ نگا كرد تو چشام گفت  because you are my Vocal, you know? My Vocal, the band cant move without its vocals acceptance. باورم نميشد يادش مونده اين بحثو، از ديشب، اخر بحث تكراري، سيگار به دست تكيه داده بودم به صندلي، تسليم و غمگين بعد اينكه معذرت خواهي كرده بودم بابت اعصاب خوردي اي كه درست كردم جمله ي اخرمو گفتم كه at the end of the day you are deep inside still a lone wolf, a "one man band" you dont want any vocals, you want to be alone, قيافش تو هم رفت و با ناراحتي سرشو انداخت پايين و تند تند به چپ و راست تكون داد كه no no baby, thats not true. و بحث تموم شد. ... مغزش كار ميكنه، دلم ميخواد مغزشو ببوسم كه انقد كار ميكنه، دلشم، دلم ميخواد دلشم ببوسم.

Buzz and Woody

چهار و يازده دقيقه صبه، شام خورديم، بايد بره كم كم، داره بوسم ميكنه، يهو صب ميكنه، تكيه ميده عقب به پشتي صندلي كامپيوتر، با انگشت اشاره ميكنه به كنار بالشم خيلي جدي طور ميپرسه 

- what was the name of this guy?

+ Donkey!

بعد برميگرده به الاق كه يه طرفي با كله رو دشك افتاده ميگه

- now you take over Donkey!

بلند بلند ميخندم، الاق ام داره به زور جلو خندشو ميگيره. بهش ميگم همينكه بره اين جملشو تو بلاگم خواهم نوشت، ميخنده، چال وسط لپش معلوم ميشه، اروم اروم خم ميشم جلو بهش ميگم، ميشه تايتل يه پست، هيچكي ام نميفهمه راجع به چي دارم حرف ميزنم!

من به غم معتادم، دارم اونو ترك ميكنم

- ... به ف بگم حتي ايندفعه همه ي اون معيار كوچيك كوچيكارو هم چك كردم، اصلا عجيب غريبه كه همه چي ميخوره، درسته، حتي اون زيريا، بچه حتي!! ولي همچنان يه چيزي نيست، كمه، اينكه از اول راه كه سوار ماشين ميشي بري ببينيش لبخند رو لبت بند نمياد، اون حس پروانه اي تو دل، دلم نميلرزه واسش، مسخرس... بعد ياد راه برگشت مي افتي، راهاي برگشت، كه تو همشون از بعد صداي در ماشين كه ميبنده و ميره ميخواي صيگارو روشن كني و زار بزني تو شهر تاريك خلوت، شهر غمگين، اون غم اعتياد اور. اره ، من به غم معتادم، دارم اونو ترك ميكنم كه تو خوشي هم اشكام بند نمياد.

Sweet dreams baby

... ظهر اومدم پايين كه يه خورده چرت بزنه، بعد يكي دو ساعت خودمم خوابيدم، خواب ديدم كه سرمو گزاشتم رو شيكمش خوابيدم، بعد يهو خوداگاهم روشن ميشه ميفهمم كه خوابم، سعي ميكنم بيدار بشم، نميتونم، بازم نميتونم چشامو باز كنم، دست و پاهام قفل شدن، قلبم شروع ميكنه تند زدن، ميدونم چي داره ميشه، از پشت پلكاي بسته صورتشو ميتونم ببينم، به زور نوك انگشتاي دستمو به بازوش فشار ميدم، تكون ميخوره، دوباره سعي ميكنم، صداشو از زير اب گنگ ميشنوم، صورتش دور ميشه، واستاده، ميپرسه كه چيكار بايد بكنه، ترسيده، زور ميزنم كه چشامو باز كنم، قلبم تند ميزنه، بعد يهو خوداگاهم روشن ميشه، ميفهمم خوابم، برميگردم عقب، ميدونم ديگه لازم نيست نوك انگشتامو تكون بدم، چون طبقه بالا خوابيده، تصوير كله ام رو شكمش از ذهنم پاك ميشه، ذهنم تاريكه، سعي ميكنم يادم بيارم كجام، سعي ميكنم بيدار شم، چشامو باز ميكنم، مختصاتم نود درجه ميچرخه، تو تختمم، هيچ ايده اي ندارم چه موقه ي روزه، سرم هنوز درد ميكنه. 

دوم مي

-فاک یو بلاگفا.

-دوم مي قرار بود با مامان و بابا و نون و دوستاش بريم پيكنيك، حالم از ديشبش خوب نبود، مريضيم داشت بر ميگشت، شب كلي گريه كرده بودم. تو ايستگاه مركزي دوسل ديگه نتونستم جلو خودمو بگيرم، با سه تاشونم دعوام شد كه اصلا دركي از حال من ندارن و نميبينن منو. گفتم من ديرتر با "گ" ميام و همينجور كه اشكام   ميريخت رفتم سمت در پشتي ايستگاه كه بالاخره دور از چشم بابا بتونم سيگار بكشم، تازه سيگارو روشن كرده بودم كه اومد سمتم، چهل چهل و پنج سالش بود، موهای روشن، شلوار جين، پيرهن مردونه راه راه ابي روشن ، چشاي مهربون. حالمو پرسيد، اينكه چرا گريه ميكنم، بعد گفت ميفهمه چي ميگم، خودشم باهاش سر و كله زده، گفت نميدونه چقد طول ميكشه، بعد قبل اينكه سيگار دوم رو روشن كنم يه خانومي با پيشبند مشكي گارسونا اومد دنبالش و شروع كردن الماني حرف زدن. " گ" رسيده بود ايستگاه، داشت زنگ ميزد، گفت تقريبا ميدونه چي شده و با نون حرف زده، بهش گفتم بياد در پشتي ايستگاه، هنوز گريم بند نميومد. خانومه ديگه رفته بود، بهم گفت وقتي منو ديده تو يه كافه نشسته بوده، چيزي تو من ديده كه باعث شده همونجا پاشه و بدون اينكه حساب كنه بياد دنبالم.  باقي ماجرا يه چيزي بود تو مايه هاي "استالكر" ميتس " نيمفو مينياك" ميتس " فيفتي شيدز اف گري". فاكد آپ ترين اتفاقي بود كه ميتونست واسه من تو اون حال بيفته، فكر كرده بودم كسي منو ديده، غمم رو، حالم رو، ميشه چند دقيقه با يه غريبه درد و دل كرد و بهتر شد و دنيا انقد جاي مزخرفي نباشه. يه جا اخراي اتفاق فاكد آپ كه داشتم سعي ميكردم خودمو از بالاي پله هاي فلزي نجات بدم برگشت بهم گفت تو كافه كه نشسته بوده چشمش افتاده به سندل ام و انگشتاي پام كه لاك بنفش همرنگ شلوارم داشتن، پاشده دنبالم اومده. همونجا بالاي پله هاي اهني برگشتم با حالت مهران مديري نگا كردم تو دوربين.