- بعد كلي وقت يه فيلمي گيجم كرد، فيلم كه ميگم منبع الهام فكره، غذاي پروسه ي تكامله، تو فيلم يكي تو يه جزيره ي دور افتاده اي يه جسد پيدا ميكنه، دوست ميشه با جسد، حرف ميزنه باهاش، گيراي خودشو با خودش وا ميكنه از طريق جسد! خب اين معلومه، جسد بهونست، من فك كردم اين داره با خودش حال ميكنه، ولي اصلا اينجوري نبود، با كمك جسد نجات پيدا كرد، برگشت خونه، جلو همه همه چيو گفت، همه فهميدن خله، كاملا خله، حتي گوزيد جلوشون و با مفهموم ازادي گوز كيف كرد جلوشون، بعدم فيلم تموم شد، من حتي تو وبلاگ خودمم كه خاك تا كله شو گرفته و يكي و نصفي خواننده داره نميتونم بنويسم "گوز"، بعله، "گوز". بِد پيس، فارت پيس، ورژن منه از اين قضيه. من يه ادم قايم بشويي هستم، تا همين اواخر در جريان بودم واسه هركي تو چه قالبي طبقه بندي شدم، قالب خودم تو كله شونو دست نميزدم، مهم هم نبود، بقيه كي ان، من من بودم ، ولي واسه خودم بودم فقط، يكي از فكر دردناكام اين بود كه ميرم و حتي كسي نديده من چجوري بودم! من خيلي جورا بودم، من عاشق خودم تو خيلي از سالهاي دهه بيست زندگيم بودم، الان كه فك ميكنم بهش انگاري مرده، خودم مردم، يه ادم هنوز كوك نشده دستمه، كه دلم ميخواد بفهمه اين فيلم رو، كه خاطر جسد بو گرفته و حتي خودت از همه ي تماشاچياي زندگيت عزيزتر باشه.