- این اخر هفته رو یادم نمیره، جمعه که با "گ" لوبیا پلو درست کردیم، کلی چایی و سیگار زدیم، غرغر کردیم چیز میز تعریف کردیم، اخر شب هم که سین دیر کرد یهو دیدیم دوتا دختریم تو اروپا خونه داریم تو خونمونم الکل و سبزیجات داریم ولی لم دادیم رو مبل و دپ غرغر میکنیم، زد به سرمون، دوتا دافِ خسته ی اّور درسد شدیم، ابسلوت رو شات شات با نارنگی رفتیم بالا، با پاشنه ده سانتیامون رو یخا سر خوردیم و میلیمتر میلیمتر جلو رفتیم رسیدیم هاردیز، با مکزیکیامون خوش وبش کردیم، پسر هیزه تند تند چند دفعه سرشو تکون داد و گفت آی دونت بلیو ایت که من سینگلم، بازم مشروب خوردیم و سه چهار ساعت فقط خندیدیم و مسخره بازی دراوردیم و احمقانه ترین مدلایی که بلد بودیم رقصیدیم و ساعت سه که سین بالاخره رسید که جمعمون کنه ببرتمون خونه، "گ" یه گوشه ولو شده بود و منم با یه عده که الان حتی قیافه هاشونم یادم نیست به شدت مشغول فوتبال دستی بودم و حتی ثانیه ی اخر قبلِ اینکه سین بازومو به زور بکشه و ببرتم حتی یه گل از تو دروازه هم زدم، تو تاکسی هم جلو راننده ی ایرانی یه فحش گاف دار هم دادم و از اون موقع تا ساعت دوازده ظهر فرداش که با هنگ اور وهشتناک پاشدم چیزی یادم نیست. "گ" و "سین" بیدار بودن یا شدن یادم نیست، لباس مهمونی دیشبو عوض کردم، صبونه خوردیم، به کارای دیشبمون خندیدیم، "سین" از باختای دیشبش تو کازینو و اعصاب داغونش گفت، ناهار خوردیم، چایی و سیگار بعدشو زدیم، شوخی کردیم که امشب میتونیم مسچت باشیم. ساعت هشت رفتیم خرید، با ابمیوه و بستنی و شام برگشتیم. پیک اولو ریخته بودیم که "کارن" سر و کلش پیدا شد، اومد نشست واسش اهنگ ایرانی گزاشتیم و مسخره رقصیدیم و خندیدیم تا موقع پیچیدن که شد بالاخره پاشد رفت و تا سه صبح که تقریبا بیهوش بشیم کاری جز خنده و بالا پایین پریدن نکردیم. الان یکشنبه شبه، ساعت چهار صبح، کل روزو ولو بودم که لهیدگی اخر هفتم در بره، خوب بود، خیلی خوب بود، ولی تهش با خودم رو راستم، خودم میدونم چند چندم، مینویسم اینجا که بعدا که موقش شد تصمیم کبری یِ لعنتیو بگیرم اینم یادم بیاد، که اینا هست خیلی بیشتر از اینا ام بوده و هست، ولی چی؟ ولی اینکه این اونی که من میخوام نیست، الان که هست خوبه که هست، ولی وقتی به قیمتِ خیلی چیزای به ظاهر کوچیک و کم اهمیت اونور اگه دیگه نباشه اصلا مهم نیست و کاملا از معامله ای که کردم راضی خواهم بود،

احتمالا. 

امیدوارم.

"حیف"

"من چی کردم مگه؟"

- نمیخوام توضیح بدم که تو چی کردی مگه، نمیخوام بگم اگه نمیدونی چی کردی اصلا هیچی، نمیخوام اون یه ذره حرف زدنه ام صرف توضیح و بحث و بی فایدگی باشه. میدونم که میدونی، ینی امیدوارم که بدونم که میدونی. که معنی جمله ی دوم ینی اینکه نمیدونم، ینی کلا طبق معمول فقط "امیدوارم". نمیدونی، بلد نیستی دوست داشته باشی، ولی خوب دوست داشته میشی، واسه من ذاتا دوست داشتنی ای، حتی وقتی نخوام. دوستم داری ولی بلد نیستی دوستم داشته باشی، از خودت رد شدن میخواد، نمیتونی، نکردی، تا اونجا که خودت مهمترین چیز باشه بلدی، جور در نمیاد با چیزای عشقی. یه موقه ها باید جر بخوری و نشون ندی، یه موقه ها باید بخندونی و اینور زار بزنی، یه موقه ها باید باشی وقتی نیستی، نکردی اینارو، از خودت دورترو ندیدی. باید اونروز تا تهش رو میخوندی، باید گریه ت رو هم میکردی بعد که تموم شد میومدی میگفتی میفهمم، میگفتی میدونم "ک"، میدونم واسه چی فرستادی اینو، تف به این زندگی. من بودم میکردم، کردم. ... نمیخوام بت بگم خودخواه ولی هستی و این دفعه ی اول من نیست، میتونم سعی کنم که نخوام، ولی نمیتونم دوست نداشته باشم و نمیتونم توضیح بدم و بحث کنم، بین خودم و خودت گیر کردم. وا نمیشه، بیا بحث نکنیم، حرف نزنیم، بدونیم که میدونیم، یا اقلا امیدوار باشم که میفهمی چی گفتم تو این چنتا سطر، چون مطمئن نیستم خودم بدونم.

Pewww

Drunk again :|

هستم مثکه.

-خیلی نا محسوس عصبانیم، از چی ولی؟ جوابمو که داد، که خوب لطف کرد داد، ولی هنوز نمیدونم از چی سگ بود، به من ربطی نداره، یعنی واقعا علاقه ی خاصی ندارم بدونم با کی سرِ چی دعوا کرده بود، وقعا مهم نیست یعنی، یه چیزِ طبیعیه واسه اون که با یکی دعواش شده باشه، من چرا عصبانیم این وسط بعدِ دو روز؟ خودت مگه قوانین بازی رو وضع! نکردی مثلا؟ که مراوده ی زیادی ممنوع؟ زنگ ممنوع، به روت اوردن که ناراحتی ممنوع؟ شاید اصلا از اینه، چرا به رو اوردن ممنوع؟ ولی اخه اینم هست که خودم واقعا میخوام که تموم شه، یعنی اون چیزِ قبلِ تموم شدن اصلا جالب نبود که بخوامش، اهااا، شاید توهمِ چیزی که فک میکنم ممکنه میبود اگه تموم نمیشدِ که عصابین میکنه که چرا نیست. جدیا، خیلی عجیب غریب میشه وقتی ادم میخواد منطقی زندگی کنه، سختِ منطق، شاید اولش، شایدم همش تمام مدت، نمیدونم، ولی راضیم که تصمیم گرفتم منطقی باشم، درسته که اون هیچوقت لایک نمیکرد اون عکسِ مسخره رو، دبدبه کبکبه ی "الف ح" رو نداره بعد بره لایک بزنه بنویسه احسنت، ولی ایا واقعا همین کافیه؟! مسلما نه، باید یادِ بحثِ اونروز با گلاره بیافتم؛ من سهم خودمو رفتم جلو، ولی خوب البته اینم هست که شاید من تشخیص ندادم سهمِ اونو که اونم رفته جلو، یا شاید موقعیتش نبوده، که اگه درست بخوام فک کنم هنوز شاید یه فرصته دیگه هست، که تا اون موقع هیچکی هیچیو میتونه از دست نده و خوب باشه تنهایی، خیلی ام تنهایی نه، مسیج مثل قبل باشه، یه هفته یه بار مثلا، ولی بقیش هرکی تنهایی، بره با یارو اصلا، یا یکی دیگه، یا شروین کمکش کنه، منم اینجا بازوی "ر" رو بگیرم سکندری بخورم با خیال راحت، ولی از اونورم سه ماه دیگه حرکت اخرمو بزنم و منتظر بمونم، هم تا اونموقع فاصلمون یه جوری زیاد شده که اگه جواب نگرفتم اونجوری داغون نشم، هم اینکه اگه جواب داد میتونه مثلا فاصله رو درست کنه یه خورده، کمش کنه تا چند ماه بعدش که برمیگردم. میشه اینجوری بشه و سخت نگیرم خیلی، جدی اهمیت بیخودی ندم، دوست داشته باش، حتی نه خیلی خصوصی، ولی بشم مثل هشتاد و نه، مهم نباشه واسم سر چی سگ شده. ولی خودمونیم، یادت بیار شنبه یکشنبه هارو، ریلی؟ ریلی یو وانت دت؟ واسه همیشه؟ نهایتا ام پلن بی میشه اینکه توضیح بدی اگه خودشو میزون کنه با من، یا یه جوری مطمئنم کنه که خوب میشه حاظرم برگردم، باشم، ولی ایا واقعا اصلا ممکنه همچین چیزی؟ تو ینی واقعا نمیخوای تا اخرش لای پرِ قو نگهت دارن؟ اصلا واسه همیشه لای پر قو موندن ممکنه یا واقعیت و طبیعیش همینه که معمولی باشیم، به رو نیاریم، همینجوری با مجله و بازی و شنبه یکشنبه و رستورانای گرون قیمت باشیم. اینارو باید فهمید، اینم دونست که ممکنه همین الانشم واسه هرجور راه برگشتی که ممکنه بهش فک کنم دیر شده باشه چون اون داره بهشون فک نمیکنه، نمیدونه که هستن، تو مغزِ من هستن، شایدم از خودم عصبانیم که نمیگم، نگفتم، ولی خر نشی بگیا، جدی، نکنیا.

-من حق داشتم نظرمو بگم، حتی اگه اینا فک کنم من عصا قورت داده ی فمنیستِ پسرِ خود چس بکنم!

-این کتابو از رو میز بردار بخون فردا، انقد لج نکن سیگار بکشی، یه دفعه اقلا جیم برو، این کتاب لعنتی رو تموم کن بده "ر" تا نرفته ایران بخونه. :( یادم نبود داره میره.

ایا من با همه دعوا دارم؟

نخیر،

شاید.

Only one thing's certain.

I know it.

578
01:34:49,987 --> 01:34:53,502
Every now and then,
at the top of an electric pylon...

579
01:34:54,707 --> 01:34:58,700
...in the midst of a snowy landscape,
against a cold, biting wind...

580
01:35:00,027 --> 01:35:04,418
...Dino Giuffrè stops.
Sadness descends upon him...

581
01:35:05,947 --> 01:35:08,017
...and he starts to think.

582
01:35:09,867 --> 01:35:12,665
And thinks that I,
Titta Di Girolamo...

583
01:35:13,787 --> 01:35:15,664
...am his best friend.

-شدیم اساتید چس ناله، همه از دم، خودمون میگیم خودمونم باور یکنیم، هر ورو نگا میکنی یکی داره نک و ناله میکنه، همین خودِ من، کم شر و ور میگم؟ از درسا مینالم، از آلمان مینالم، عشقی مینالم، سیاسی مینالم، ولم کنن فرهنگی هنری خوانوادگی اجتماعی ام مینالم. جمع میشیم دور هم مینالیم، مشروب میخوریم مینالیم، میخوابیم مینالیم، چمونه ما دهه شستیا، حقمونه والا، نسلِ بنالی هستیم کلا.

-یه موقه بود من دو هفته ای شیش تا درس رو جمع میکردم، اصلا بعضی وقتا یه هفتشو بدونِ کتاب متابام پا میشدم میرفتم تهران بعدش یه هفته ای درسا رو جمع میکردم. الکی ام نها، واقعنی در حد جر وا جر اون یه هفته رو میخوندم، میخوندیم ینی، سه تایی میشستیم تو حالِ خونه دانشجوییمون، جزوه هارو پخش و پلا میکردیم دور و برمون، یه کله صب تا شب میخوندیم. اونوقت همین من الان از سه تا دونه درسم که مونده دو ترمه دارم مینالم فقط، عادی ام شده واسم، حق میدم به خودم الکی، که همین که نقامو زدم کافیه، لازم نیست لای کتاب وا کنم دیگه. جم کن عمو، خودتو جمع کن، سه تا دونه درسه همش، دو هفته کاره واسه مودیکای هشتاد و شیش. تز میخوای؟ نک و ناله رو ول کن، پاشو برو پیشِ "کُنیش" گیر بده، حرفتو بگو اصلا، بگو این دری وریا رشته ی من نیست، هنوز نمیتونم با رشته ی خودم ربط بدم این دری وریا رو، بگو اقلا سیمولیشن یه چیزیه که مربوط میشه به کارایی که قبلا کردی، بگو اینارو، نق نزن. بسه به خدا.

-ورود و خروجت از گا فقط و فقط دستِ خودته خانومِ عزیز


when November ends

- "مافیا" خواهر مادرم کرد :| 

- قدرِ دوستاتو بدون :|

- شد دو سه ساعت کمتر از یه هفته که برگشتم. هفته پیش اینموقع خونه همه خواب بودن که بعد بتونن برسوننم فرودگاه، من اتاق پشتی رو به پنجره ولو شده بودم روی تخت و به صورت متناوب بینِ گریه و خنده و مسخره بازی واسه اینکه حواسِ تورو از گریه پرت کنم در نوسان بودم. الان بعدِ یه هفته به نظرم خیلی بیشتر از یه هفته پیر شدم، یه تیکه از دلم میخشکه می افته هر دفعه، مخصوصا بعدش، تو پروسه ی سنگ شدن و بایکوت کردن همه ی خاطره های اونوری، پروسه ی تنها شدگی، تنها شدگی در میانِ جمع. خیلی سخته ولی اوستایی شدم واسه خودم، از این هفت روز سه شبشو مست بودم، یه شبش مسجد بودم، سه شبش خونم برنامه قلیون بوده، یه شبشو مهمون دعوت بودم، دو شبشو بالا اوردم و دو شبِ دیگشو درد و دل کردم با "گ". از بیرون معلوم نیست، ولی همه ی اینا ینی "دووم اوردن"، ینی گزروندن"، که ینی مثل امشبی نباشه که تو فاصله ی ده دقیقه ای ای که بیرون راه میرفتم یهو چشمم بیافته به دستام و بزنم زیرِ گریه، مثلِ احمقا واستم وسطِ جنگل به زر زر. که ماکسیمم زمانِ ممکن رو تنها نباشم، حواسم نباشه، یادم بره کجا بودم یه هفته پیش، کجا نیستم الان، که نفهمم چجوری میگزره، فک نکنم، نمیرم ... چی دارم میگم؟ شاید نوشتنِ اینا از رو عذاب وجدانه، که فک میکنم اگه بشنوی معنیش میشه خوشی، که خوشم، یه جورایی میخوام "دووم اوردن"و توضیح بدم بهت و مدلِ عجیبی که شدم، دوتا شخصیت، دوتا زندگی، دوتا دنیای موازی که تو جفتش من غمگینم و تو نیستی...

-( جا داره واسه ثبت در تاریخ ام اشاره کنم به اینسیدنتِ عجیبی که تو مستی تو دستشویی پیش اوردم و احتمالا جزو سوالاتِ بی جوابم تو زندگی میمیونه که کی جمعش کرد اونشب!  )


-هر کدوم از این پسرای اینجوری یه "ش ج" لازم دارن. واجبه.

-


دیدی چجوری مثلا خواستم بی حسرت و پشیمونی بگزرونم کلِ پنج هفته رو؟ دیدی همه چیو گفتم، همه کار کردم؟ دیدی سی و چهار روز و شونزده ساعتش چقد خوب بود، خوشال بودیم؟ دیدی گند زدم ساعت هیودهمی ارو؟ میبینی نشستم پنج هزار کیلومتر اونورتر، ساعت سه و ربع نصف شب حسرت اون یه دونه بوسِ دمِ اخر تو پارک رو میخورم که لج کردم صورتمو برگردوندم؟ میبینی اخه؟ نه، نمیبینی.

دِ آرت آف

- شبیه روز اول نبود اصلا.

-بیداری هنوز، کاش فک نمیکردی، میگرفتی میخوابیدی، منم از اون "فولان جور بخوابی" ا بهت میگفتم، کاش میتونستم.

-پوست کلفتی لزوما چیزِ خوبی نیست چون گریه از هناق بهتره مسلما.

-اون ایده ی عکسو نتونستم، نمیشه، فیلم نیستیم که، حسا نمیرسه همونجوری، فایده نداره، فقط پیچیده تر میشیم، نباید انگول کرد.

-دفعه اخره باهات خدافظی میکنم، نه واسه تو، واسه خودم، که حالم تا اخر عمر بهم نخوره از خودم، از پوست کلفتیم، از عادت کردنای حال بهم زنمون. دیگه باهات خدافظی نمیکنم، اگه اومدم میمونم، اگه نیومدم ام گورِ بابام، هرکاری که بکنم دییییگه من خدافظی نمیکنم با تویِ خر 

شبخیر فین فینو :*

  

-به همه چی عادت میکنیم، بدیش ام همینه، کی گفته به گه عادت کنیم؟ به بدی؟ کجاش خوبه؟ اینجا همونه که بود، همونجوری، سرماش سر جاش، خونم همون شکلی، بچه ها و جمعا ام همونا، انگاری رفتنی تو کار نبوده، شیفتو زدی عوض شده فقط، مثل بازی مرغیه، یادته؟ شیش ساله دارم تمرینِ همین عادت کردنه رو میکنم، چجوری فک نکنم به هیچی، یادم نیاد، گریه نکنم