احتمالا.
امیدوارم.
احتمالا.
امیدوارم.
- نمیخوام توضیح بدم که تو چی کردی مگه، نمیخوام بگم اگه نمیدونی چی کردی اصلا هیچی، نمیخوام اون یه ذره حرف زدنه ام صرف توضیح و بحث و بی فایدگی باشه. میدونم که میدونی، ینی امیدوارم که بدونم که میدونی. که معنی جمله ی دوم ینی اینکه نمیدونم، ینی کلا طبق معمول فقط "امیدوارم". نمیدونی، بلد نیستی دوست داشته باشی، ولی خوب دوست داشته میشی، واسه من ذاتا دوست داشتنی ای، حتی وقتی نخوام. دوستم داری ولی بلد نیستی دوستم داشته باشی، از خودت رد شدن میخواد، نمیتونی، نکردی، تا اونجا که خودت مهمترین چیز باشه بلدی، جور در نمیاد با چیزای عشقی. یه موقه ها باید جر بخوری و نشون ندی، یه موقه ها باید بخندونی و اینور زار بزنی، یه موقه ها باید باشی وقتی نیستی، نکردی اینارو، از خودت دورترو ندیدی. باید اونروز تا تهش رو میخوندی، باید گریه ت رو هم میکردی بعد که تموم شد میومدی میگفتی میفهمم، میگفتی میدونم "ک"، میدونم واسه چی فرستادی اینو، تف به این زندگی. من بودم میکردم، کردم. ... نمیخوام بت بگم خودخواه ولی هستی و این دفعه ی اول من نیست، میتونم سعی کنم که نخوام، ولی نمیتونم دوست نداشته باشم و نمیتونم توضیح بدم و بحث کنم، بین خودم و خودت گیر کردم. وا نمیشه، بیا بحث نکنیم، حرف نزنیم، بدونیم که میدونیم، یا اقلا امیدوار باشم که میفهمی چی گفتم تو این چنتا سطر، چون مطمئن نیستم خودم بدونم.
-من حق داشتم نظرمو بگم، حتی اگه اینا فک کنم من عصا قورت داده ی فمنیستِ پسرِ خود چس بکنم!
-این کتابو از رو میز بردار بخون فردا، انقد لج نکن سیگار بکشی، یه دفعه اقلا جیم برو، این کتاب لعنتی رو تموم کن بده "ر" تا نرفته ایران بخونه. :( یادم نبود داره میره.
Only one thing's certain.
I know it.
578
01:34:49,987 --> 01:34:53,502
Every now and then,
at the top of an electric pylon...
579
01:34:54,707 --> 01:34:58,700
...in the midst of a snowy landscape,
against a cold, biting wind...
580
01:35:00,027 --> 01:35:04,418
...Dino Giuffrè stops.
Sadness descends upon him...
581
01:35:05,947 --> 01:35:08,017
...and he starts to think.
582
01:35:09,867 --> 01:35:12,665
And thinks that I,
Titta Di Girolamo...
583
01:35:13,787 --> 01:35:15,664
...am his best friend.
-یه موقه بود من دو هفته ای شیش تا درس رو جمع میکردم، اصلا بعضی وقتا یه هفتشو بدونِ کتاب متابام پا میشدم میرفتم تهران بعدش یه هفته ای درسا رو جمع میکردم. الکی ام نها، واقعنی در حد جر وا جر اون یه هفته رو میخوندم، میخوندیم ینی، سه تایی میشستیم تو حالِ خونه دانشجوییمون، جزوه هارو پخش و پلا میکردیم دور و برمون، یه کله صب تا شب میخوندیم. اونوقت همین من الان از سه تا دونه درسم که مونده دو ترمه دارم مینالم فقط، عادی ام شده واسم، حق میدم به خودم الکی، که همین که نقامو زدم کافیه، لازم نیست لای کتاب وا کنم دیگه. جم کن عمو، خودتو جمع کن، سه تا دونه درسه همش، دو هفته کاره واسه مودیکای هشتاد و شیش. تز میخوای؟ نک و ناله رو ول کن، پاشو برو پیشِ "کُنیش" گیر بده، حرفتو بگو اصلا، بگو این دری وریا رشته ی من نیست، هنوز نمیتونم با رشته ی خودم ربط بدم این دری وریا رو، بگو اقلا سیمولیشن یه چیزیه که مربوط میشه به کارایی که قبلا کردی، بگو اینارو، نق نزن. بسه به خدا.
-ورود و خروجت از گا فقط و فقط دستِ خودته خانومِ عزیز
- قدرِ دوستاتو بدون :|
- شد دو سه ساعت کمتر از یه هفته که برگشتم. هفته پیش اینموقع خونه همه خواب بودن که بعد بتونن برسوننم فرودگاه، من اتاق پشتی رو به پنجره ولو شده بودم روی تخت و به صورت متناوب بینِ گریه و خنده و مسخره بازی واسه اینکه حواسِ تورو از گریه پرت کنم در نوسان بودم. الان بعدِ یه هفته به نظرم خیلی بیشتر از یه هفته پیر شدم، یه تیکه از دلم میخشکه می افته هر دفعه، مخصوصا بعدش، تو پروسه ی سنگ شدن و بایکوت کردن همه ی خاطره های اونوری، پروسه ی تنها شدگی، تنها شدگی در میانِ جمع. خیلی سخته ولی اوستایی شدم واسه خودم، از این هفت روز سه شبشو مست بودم، یه شبش مسجد بودم، سه شبش خونم برنامه قلیون بوده، یه شبشو مهمون دعوت بودم، دو شبشو بالا اوردم و دو شبِ دیگشو درد و دل کردم با "گ". از بیرون معلوم نیست، ولی همه ی اینا ینی "دووم اوردن"، ینی گزروندن"، که ینی مثل امشبی نباشه که تو فاصله ی ده دقیقه ای ای که بیرون راه میرفتم یهو چشمم بیافته به دستام و بزنم زیرِ گریه، مثلِ احمقا واستم وسطِ جنگل به زر زر. که ماکسیمم زمانِ ممکن رو تنها نباشم، حواسم نباشه، یادم بره کجا بودم یه هفته پیش، کجا نیستم الان، که نفهمم چجوری میگزره، فک نکنم، نمیرم ... چی دارم میگم؟ شاید نوشتنِ اینا از رو عذاب وجدانه، که فک میکنم اگه بشنوی معنیش میشه خوشی، که خوشم، یه جورایی میخوام "دووم اوردن"و توضیح بدم بهت و مدلِ عجیبی که شدم، دوتا شخصیت، دوتا زندگی، دوتا دنیای موازی که تو جفتش من غمگینم و تو نیستی...
-( جا داره واسه ثبت در تاریخ ام اشاره کنم به اینسیدنتِ عجیبی که تو مستی تو دستشویی پیش اوردم و احتمالا جزو سوالاتِ بی جوابم تو زندگی میمیونه که کی جمعش کرد اونشب! )
-
-بیداری هنوز، کاش فک نمیکردی، میگرفتی میخوابیدی، منم از اون "فولان جور بخوابی" ا بهت میگفتم، کاش میتونستم.
-پوست کلفتی لزوما چیزِ خوبی نیست چون گریه از هناق بهتره مسلما.
-اون ایده ی عکسو نتونستم، نمیشه، فیلم نیستیم که، حسا نمیرسه همونجوری، فایده نداره، فقط پیچیده تر میشیم، نباید انگول کرد.
-دفعه اخره باهات خدافظی میکنم، نه واسه تو، واسه خودم، که حالم تا اخر عمر بهم نخوره از خودم، از پوست کلفتیم، از عادت کردنای حال بهم زنمون. دیگه باهات خدافظی نمیکنم، اگه اومدم میمونم، اگه نیومدم ام گورِ بابام، هرکاری که بکنم دییییگه من خدافظی نمیکنم با تویِ خر
شبخیر فین فینو :*