- کلا هیچوقت دوست نداشتم اون ادم سیبزمینیه باشم، منفعل، یه گوشه واستم خودمو بزنم به اون راه کار خودمو بکنم، اسونتر ام هستا، بهترم هست، دفعه ی شونصدمی ام هست که بعدش تو دردسر افتادم و به خودم گفتم خوب دیوانه به تو چه، هیچی نمیگفتی مثل بقیه، هیچکار نمیکردی اعصابتم خورد نمیشد، راحت. ولی باز چه مرگمه میرم وسط اخه؟ بزار بزنن تو سر و کله ی هم، عین دختر بچه های سیبیلوی دبستانی بپرن به هم، جمع دوستیِ در صلح و صف عنه؟ به امید تحقق ارمانهای امام راحل و روزی که به درجه ی "سین" از عرفان برسم و همونقد با ارامش و خونسردی بتونم گهی که هستو ببینم و قبول کنم و همون گوشه ی میدون اروم اروم بدون اعصاب خوردی به چرت زدنِ خودم برسم. پشیمونم سعی کردم کمک کنم و حرف زدم با "ف"، میدونم که "گ" جرم خواهد داد و نهایتا ام جفتشون علاوه بر همدیگه به منم کینه توزی خواهند کرد، پشیمونم، خدایا توبَ! و همچنین خدایا، کلا چهارتا مونده، شکرت که کلا چهارتا مونده و مثلا پنجتا نمونده. یه فکری به حالِ اون روده های عفونی حوالی میدون مینا هم بکن لدفن. همین،دستت درد نکنه.

-