دات آی آر

(ر)

-دلم واسه کاناپمون تنگ شده بود، واسه عصرا که کسی خونه نیست و تلویزیونو خاموش میکنم و دراز میکشم از پشت پنجره ی خاک گرفته درختای خاک گرفته ی قهوه ایه بی برگو نگاه میکنم و همه جا ام ساکته ساکته، میشه پشت بندش یه چرتم زد.

-دلم واسه تلویزیون دیدن با بابا تنگ شده بود، که شبا بزنه شبکه های مزخرف ترکیه و مزخرف ترین چیزایی که پیدا میکنه رو بشینه ببینه و من اینور بشینم و همینجور که کارای خودمو میکنم و سعی میکنم صداهای مزخرفی که از تلویزیون در میاد نره رو مخم، چیزایی که وسطا بابا از چیزی که داره میبینه تعریف میکنه رو الکی تائیید کنم.

- دلم واسه خرید رفتن با مامان تنگ شده بود، که برم دنبالش از سر کار بیارمش، بریم میوه تره بار، سر راه ام از کار و همکارایی که فک میکنه من یادم موندتشون چیز میز تعریف کنه و منم الکی سر تکون بدم بعدم جلوی سوپر مارکت کوچه ی چهارم پیادش کنم و انقد طولش بده که کلافه بشم!

-دلم واسه سینما رفتن و دیدنِ فیلم به زبون فارسی تنگ شده بود. من سینما فرهنگو دوست دارم، سین و ف رو دوست دارم، بحث کردن باهاشون بعدِ سینمارو دوست دارم، شریعتیه خلوتِ ساعت دوازده شب رو دوست دارم، فیلم دربند رو هم خیلی دوست دارم.

-دلم واسه پیاده روی ظولانی، واسه ولیعصر، میرداماد، نیاوران، پیاده رفتنِ همه ی اینا تنگ شده بود. اوندفعه سر تا ته ولیعصرو پیاده رفته بودم و خیلی خوب بود، ایندفه هم میرداماد بعدِ شین بینی و از درِ خونه تا باغ فردوس رفتنِ اون روز که بارون گرفت خیلی حال داد.

-دلم واسه اون یه نخ سیگارِ بعدِ میدون مینا، بغض و چشای خیسِ تو راه و اس ام اسِ نیم ساعت بعدش خیلی تنگ شده بود.

-دلم واسه دوستام، تلفنای طولانی، ماشین سواریا، سوهانک، کافه لایف، سینما قلهک، فیلترشکن، دوباره خوندنِ کتابای تو کتاب خونم تنگ شده بود.

-دلم واسه غذای خونگی، چایی بعدش، غر غر به مامان سر غذاهاش ام تنگ شده بود!

-دلم واسه پیک نیک، کبابای بابا، بال کبابی، الاچیق، بادبزن و گربه های ولگردِ سمج تنگ شده بود.

-دلم واسه دستاش تنگ بود، واسه چشاش، واسه اینکه ریشاشو قرچ قرچ بخارونم تنگ شده بود! واسه اینکه تو یه جمعِ شلوغ پلوغ بدونِ رد و بدل کردنِ کلمه ها، در جریانِ همدیگه باشیم ام همینطور.

- و صد در صد واسه رانندگی.

-....

آن روزِ آبان

-دلم به گوشواره هام خوشه، یه یادگاری عجیب از بی ربط ترین ادم ممکن تو یکی از احمقانه ترین سفرای زندگیم.

-ظهر تجریش سوارِ تاکسی شدم واسه ظفر، جلو نشستم، تا 10 متر مونده به ظفر راننده جلو هرکی بوق زد کسی سوار نشد، بعد برگشت بهم گفت به عمرش نشده این راهو بیاد و نتونه مسافر بزنه، گفت کل راه داشته فک میکرده که چه کارِ بدی کرده که اینجوری شده، بعد یه خنده ای کرد گفت خانومش بهش گفته بوده تو که لباس تنته برو واسم چیپس و پفک بخر، اینم گفته نوچ، خودت برو بگیر، نرفته. گفت حتما از همینه، بعدم زیرِ لب با یه خنده ی از ته دلی گفت "ای پدر سوخته!". از عصری تا حالا دارم فک میکنم من چه کارِ بدی کردم که یه دونه امروزی که داشتم، قرار بود از کله صب تا شب مال من باشه، اول دیر پاشدم بعد ناهار خورد، بعد راه سر راست نبود تا قیطریه بعد همه جارو گه گرفته بود، بعد 5 تا دستمال کاغذی رو گریه کرد، بعد چایی رو ریختم روش بعد کبفپولش رو گم کرد بعدم که اونجوری، حتما یه کار بدی کردم، چیپس و پفک کی رو نرسوندم بهش؟ ("من اون نه ماه رو هم به تو متعهد بودم")

-ویک اپ مودیکا، یو هو تو گو بک، اند ایتس نات دت بد ای گس.

-ما اگه به یه زبون حرف نمیزدیم حتما زوج حسرت برانگیزی میشدیم.

-خیلی زود داره میگزره، پیر شدم.

-هر رنجی که میکشیم از توقعاتمونه.

این ادم تموم شده.

-من دوس ندارم تو چهل سالگی سکته کردنشو ببینم، دوست ندارم ببینم باباشو با صندلی میزنه، دوس ندارم ببینم باباش کچله چاقه تو مایه های بابای ممد، دوس ندارم نتونم بهش چیز میز یاد بدم، دوس ندارم اگه کثیف کاری شد نتونه تحمل کنه و ببینه، دوس ندارم بدونم احساس میکنه به من مدیونه، دوس ندارم خدافطی کنم، من از خدافظی متنفرم، من حالم بهم میخوره از بقل کردنای تو فرودگاه، از بوسای اخر تو ماشین، از دستمال کاغذیای فینی، من فقط منتظرم بهار بشه، پسترشو سفارش بدم، بدم دستِ رضا، بگم وقتی رسید یه روبان قرمز بپیچه دورش، ببره بده ظفر، هیچی ام نگه، بده برگرده.

-باید درست حسابی مست کنم.

دلم میخواد یهو پاشم برم، کسی ندونه، وای نستم واسه اخرش، واسه شنیدن حرفای روز اخر، جواب سوالام، هیچکوذوم، یهو نباشم دیگه، واسه اونم بهتره، جفتمون میدونیم چه خبره احتمالا. دلم نمیخواد بشنوم شکش کودوم طرفی برطرف شد، ندونم خونوادش چی میگن، اسم یارو رو نگه بهم، نفهمم لکنتِ از کجا میادو دفعه اولش تقصیر من بود یا نه. فرقِ اینا چیه؟ دونستن بدونِ شنیدن؟ ایراد اینکه خوب بگزره چیه؟ خوش گزرونیه حماقت امیز؟ ایراد نداره، اصلا همه ی زندگی باید همینجوری باشه، البته اگه باشه، نشه مثل پنج روزِ گزشته که اخرش برسم به اینکه دیگه نمیتونم تحمل کنم. نرسه به اونجام، بگم که نمیتونم، بگم که سیصد یورو کم نیست واسه من، بگم اینا ممکنه دفعه های اخر باشه، وقتش مهم نیست، پولش، جاش، ذره ای اهمیت نداره، ولی بودنمون چرا، باید باشم، وگرنه منصفانه نیست، که من اینجا باشم و روزای احتمالا اخر باشه و نباشیم، اونقدی که میشه باید باشیم عزیزِ دلِ من.