دلم میخواد یهو پاشم برم، کسی ندونه، وای نستم واسه اخرش، واسه شنیدن حرفای روز اخر، جواب سوالام، هیچکوذوم، یهو نباشم دیگه، واسه اونم بهتره، جفتمون میدونیم چه خبره احتمالا. دلم نمیخواد بشنوم شکش کودوم طرفی برطرف شد، ندونم خونوادش چی میگن، اسم یارو رو نگه بهم، نفهمم لکنتِ از کجا میادو دفعه اولش تقصیر من بود یا نه. فرقِ اینا چیه؟ دونستن بدونِ شنیدن؟ ایراد اینکه خوب بگزره چیه؟ خوش گزرونیه حماقت امیز؟ ایراد نداره، اصلا همه ی زندگی باید همینجوری باشه، البته اگه باشه، نشه مثل پنج روزِ گزشته که اخرش برسم به اینکه دیگه نمیتونم تحمل کنم. نرسه به اونجام، بگم که نمیتونم، بگم که سیصد یورو کم نیست واسه من، بگم اینا ممکنه دفعه های اخر باشه، وقتش مهم نیست، پولش، جاش، ذره ای اهمیت نداره، ولی بودنمون چرا، باید باشم، وگرنه منصفانه نیست، که من اینجا باشم و روزای احتمالا اخر باشه و نباشیم، اونقدی که میشه باید باشیم عزیزِ دلِ من.
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان ۱۳۹۲ ساعت 5:10 توسط MoodyQa
|