منوی نوستالژی
- نوستالژی تبدیل شده به خوراکِ عاطفی و همینطور عذابِ مبسوط روحی روانیم. مثلا یه منویی هست انگار، توش لیستِ یه سری زمان و مکان هست، کافیه مست باشم، بیکار باشم، بی خواب باشم یا حتی کرمم بگیره که منو رو بیارم بزارم جلوم و با دقت انتخاب کنم، اگه انتخابم امکانات صوتی تصویری داشته باشه ام که دیگه فبها. دیروز با تصمیمِ قبلی نشستم پای هارد اکسترنال و فولدر عکسای شب تولد "اردی" رو باز کردم، از همون عکسای اول که حتی هنوز حواسم نبوده فلش دوربین رو باز کنم و همه تار افتادن یه حسِ گرم خوبی اومد تو تنم، همه هستن، تقریبا هرچی ایرانی تا اون موقع اینجا میشناختم، وسطِ بار چوبی پایینِ خوابگاه واستادن و با استایل های خنده دار مشغول رقصیدنن و خندون. "گ" هنوز دماغش تپلیه، یه گوشه با "سین" نشستن رو صندلیای پای بلند که دور تا دور چیده بودم و میخندن. "ر" اون پشت مشتا نشسته پشت یه میز با کلی شیشه مشروب، چنتا عکس هست که با چشمای خمار شیشه های مشروبای مختلف رو بلند کرده و خندون داره باهاشون عکس میگیره. "ب" پشتِ پیشخون و جلوی بساط لپتاپی بود که قبل اومدنِ بچه ها با مصیبت پیدا کرده بودیم چجوری وصلش کنیم به بلندگوهای بار. یادم روفته بود که تو همه ی عکسا باید دستاشو ضربدری میکرد و دوتا انگشتاشو میگرفت بالا، هنوز با "ک" دوست بود، دفعه اولی بود که مستی "ک" رو میدیدم، یادمه از بعدِ شات ای تکیلا که چهار تایی تو اشپزخونه پشت بار زده بودیم یاد گرفته بود الان دیگه جلو من هرچی بگه خندم میگیره بس که مستم، با "ب" میومد یه سری لغتای بی ربط میگفت جلوم هار هار میخندیدیم همه. "م" هم بود، اونم همون پشت نشسته بود، اون موقع فک کنم نه از کراشش رو من خبر داشتم نه از رابطش با دختر ترک هیجده ساله هه، اها، یادم اومد، آیلین. از یه جا به بعد دیگه خودمم تو عکسا هستم که یعنی کسی دوربینو ازم گرفته، تو عکسای دسته جمعی با اون پیرهن سفیده و موهای بلندم که گوجه کردم وسط واستادم و دهنم تا اونجایی که واسه خندیدت ممکنه بازه، لپام قرمزه، دستمم دور گردنِ بچه هاست که احتمالا واسه اینه که نیفتم. بعدم که عکس معروفم تو یخچال، همون که این سری ایران که بودم دیدم "اردی" همچنان تو گوشیش دارتش. نشستم طبقه پایین بخچالِ خالی تو اشپرخونه پشتیه و با همون خنده هه به عکاس نگاه میکنم و ریسه میرم. هنوز "پ" نرفته بود دانمارک، "ن" نرفته بود دوسلدورف"، سال بالاییا بودن، درسشون تموم نشده بود برن پخش شن تو بقیه ی خارج! تو عکسی که نون خامه ای هارو ریختم تو بشقاب و "اردی" داره شمعای هپی برت دی روشونو با دقت روشن میکنه تو بک گراند محو پشت بار همه دستاشونو بردن بالا و یه سری دست و قیافه ی خندون مات معلومه. بعدِ دو سال از اون جمعِ بیست بیست و پنج نفره الان چهار پنج نفرشون موندن برام. تو عکسا زوم میکنم رو صورتم، به وضوح خوشحالم، یعنی خنده از چشمام هم داره میزنه بیرون، یه خنده ی سر خوشانه ای، ولی خوب مگه همین منِ دو سال پیش نبود داشت بد ترین روزای عمرشو میگزروند، از یار دور مونده بود، مریض بود، کلی درس و استرس داشت، بدبخت بود؟! و همانا که این دقیقا همونجاست که نوستالژی زیرکانه تو پاچمون میکنه، قدیما رو میگیره ماله کشی میکنه و قشنگ و خوشحال به خوردمون میده، که همینجور الی ماشاالله بشینیم تو فکر و خیال روزایی که الان به نظر خیلی خوب و دور از دسترس میان و با مقایسشون با الانی که توشیم کلی حس بدبختی و فلک زدگی و غم کنیم. ولی متاسفانه دونستنِ اینا کمکی به اینکه خودم خوابم ببره نمیکنه، همچنان اون دخترِ خندونِ تو عکس واسم خواب و خیاله، و تلاشم واسه نرفتن سراغِ منو ی نوستالژیم که تازه این خوب خوبشونه کلی وقتا با شکست مواجه میشه و غمی که تو تهران کلیش رو از تنم در اورده بودم اروم اروم میخزه و بر میگرده تو جونم.
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مرداد ۱۳۹۳ ساعت 2:25 توسط MoodyQa
|