X-{

وقتی یارو عاروغِ عاشقانه ی بعدِ کوفتی که با طرفش خورده رو هم تو فیسبوک میزاره و واسش کپشنِ عارفانه عاشقانه فلسفس میزاره و شونصد تا لابک میگیره من کهیر میزنم، میخوام سرمو بکوبم تو مانیتور. یه هفتس پاشده کون مبارکو تکون داده رفته انگلیس، جرمون داده تو همین یه هفته، ما توله سگ بودیم سرمونو انداختیم پایین بی سر و صدا اومدیم و جلو ننه بابامونم ابرو داری کردیم اشکامونو قایم کردیم و اونور گیت اس ام اسی با طرفمون خدافظی کردیم؟ ما دل نداریم، شما رو فقط ریدن؟ به اونجام که هنو نرسیده عکسِ بقل بقلِ تو فرودگاهتونو گزاشتی با اشک و اه، به اونجام که بعدِ اینکه رسیدی کودوم کافه بودی، چی کوفت کردی، هتلت چه شکلیه، شور*ت چه رنگیه، به اونجام که هرکودومتون قبل رفتن اقلا ده تا پستِ نامه عاشقانه عارفانه ایتونو رو والِ هم تپوندین، به اونجام که عشقتون زبانزد خاص و عامه و کلی ام فعال اجتماعی سیاسی فرهنکی شخمی این، اقا جان به اونجای بابام، به اونجای مامانم، بکشین از ما بیرون اخه. ریدم به اون عشقی که تا نزاریش فیسبوک ارض* نمیشی بتمرگی سر جات. دِ بزارین با یه اعصاب اروم این نیوز فید رو بالا پایین کنیم یه دفعه اخه.

لاو یو اِم.

دفتر به مراتب چیزِ بهتریه از وبلاگ و وقتی دلم بخواد دوباره برگردم سراغِ دفتر ینی دارم بهتر میشم : )

- دوتا از ایرادای بزرگمو فهمیدم تازگیا، شاید مسخرس که اولیشو زیر کپشنِ یکی از عکسای اون یارو عکاس نیو یورکیِ دیدم، یه چیزی بود تو این مایه ها که "به اتفاقایی که قراره بیفته و عکس و العملات و چیزایی که باید بگی یا میخوای بگی از قبل فکر نکن، گوش بده، برو بشین به ادما گوش بده و عکس العمل و حرفای درست خودشون همون موقه میان. من زیاد این کارو میکنم، از قبل همه چیو تو مغزم برنامه ریزی میکنم، چیزایی که باید بگم نگم؛ عکس العملم اگه فلان چیزو گفت یا نگفت، چه کارایی باید بکنیم، کجا بریم، چی بگیم، چی بخوریم، همه اینارو تو مغزم فک میکنم، افتضاحش یکی اینه که از لحظه ای که یه چیزی اونجوری که من فک کردم نشه حالم گرفته میشه و کوفت خودم میکنم کل قضیه رو، افتضاح دوم ام راجع به حرف زدناست، از قبل پیش خودم تصمیمم رو گرفتم که فلان چیزو بگه بده یا خوبه، اینه که یارو دهنشو که وا کنه من تا ته قضیه رو پیش خودم میخونم و نتیجه گیریم رو هم کردم و فاتحه، عکس العمل ام چیزی میشه که قبلش تصمیم گرفتم و حرفای یارو دیگه به هیچجام گرفته نمیشه، نا خوداگاه اصلا. مزخرفه این کارم. اونیکی چیزی ام که یاد گرفتم از حرفای دکترِ "گ" بود که تعریف کرد واسم، که اظطراب از مواجه نشدن و فرار کردن از مسئله های ادم پیش میاد، یه مشکلی و فکر کردن بهش رو طولانی مدت ایگنور میکنه ادم، از اون به بعد هر وقت که یادِ قضیه میوفته اظطراب میگیره. من یعنی خودِ خودِ اینم! الان میفهمم قبل اومدنم چرا اونجوری بود وضعم، به سکته و دیازپام افتاده بودم، یا مثلا حتی سرِ "ر". اونروز که قرار بود برسم بخوم و برم چایی بخوریم رسما تو راه داشتم سکته میکردم ولی نمیدونستم از چیه، چرا مظطربم، نفس نمیتونم بکشم، فک میکرم واسه خاطر قطار و دیر رسیدن و اینجور مزخرفاته، ولی اینا نبوده، مسئله ی حل نشده دارم با "ر". مسئله که هیچی، اصلا ب بسمالله فک کردن به اینکه چی هست و چی نیست و چیکار باید کرد و نکرد رو هم شروع نکردم، در رفتم، ترسیدم از رو برو شدن با چیزایی که ممکنه بشه و معنیاشون. یا همینکه چن ماه من رسما از اسمِ میم هم اظطراب گرفتم، به خودش میگم نمیفهمه، منم نمیفهمیدم، مسخره بود به نظرم، الان میفمم، در رفتم خوب، یه جورایی برعکسِ بالایی است، به چیزی که باید فک نمیکنم اصلا و به چیزی که نباید زیادی فک میکنم. اینا باید درست شه، هم حل کن هم کم فک کن. دو هفته جم و جور کن خودتو، فک کن به چیزایی که مهمه فقط، میخوای نمیخوای، به چه قیمتی، همهی اینا، بعد برو ایران، بشین جلوش، گوش کن، واقعا گوش کن، مغزتو خالی کن از همه پیش زمینه ها و داوریای مزخرف. گوش کن، خودت باش، کار درستو انجام بده.

 Karma is a senseless Bi*ch

- بس که کارما کارما کردم با خودم، "سین" بود میگفت لفظ دادی! شاید پشت بندش یه "فازشو نگیر" هم میگفت :))

- یه هفته ای دنیا م کنفیکون شد، بالا ها اومدن پایین، پایینا بالا، همه چی درب و داغون شد و نهایتا یه جورِ عجیبِ سختی رفتن سرِ جاشون. نه بچه بودم نه ساده، نمیدونم چی بود، هااای بودم انگار، ولی اینهمه وقت؟ دقیقا کاری که تمرکزم روش بود که نکنم کرد بودم دو سال، یا سه حتی. خیلی بزرگ شده بود، همه چیمو گرفته بود، خوبی و بدی خودمم انگار با اون سنجیده میشد، با بودن و نبودنش حتی، که انگار نبودنش میشد تقصیرِ من، بدیام. عجیبه که کارم به تیمارستان نکشید هفته ی اخر امتحانا. کلی امتحان و جفنگیاتِ وحشتناک سخت و مامان و همه چی، بعد اینجوری:

1-اصرار/انکار/دعوا/ولم کن/ایگنور/گریه/"ر"/ 2-"ر"/ شک/گریه/"گ و سین"/"برگرد"/باشه/ 3-"مَد"/گند/امتحان 4-حرفای "ر"/حموم/؟/اره/گریه/گه/ 5-امتحان/گه/6-امتحان/گه/بی حسی

-داره بد میشه همه چی، اینجوری فایده نداره که هیچی، نمیخوام اصلا، نباید انقد عقب نشینی میکردم، به خودم بد و بیراه بگم، غیر روز 4 اشتباه خاصی از من نبود. به چه حقی دیشب رو کوفتم کرد؟ اینا باز داره میره تو فاز بهونه، داره دور میشه، بوی گه میاد، نباید این باشه، این بشه. یادم رفته همه چی، زر مفت بود حرفای تا قبلِ این یه هفتم، که خوب میشه، من نجاتت میدم!!! معلومه که چیز خاصی خوب نمیشه، همه توهمای رمانتیک فانتزی رفت کنار و دوتا ادم خاستری سیاه موندن، اگه نشه این رابطه تقصیر من نیست، اگه میگفتم خوب میشه همه چی اشتباه بود، داده هام کم بود، قرار نبود پشتِ اون ادم نامتعارف شکننده ی روانی یه پسرِ بیست و هفت ساله ی به شدت معمولی نشسته باشه. معمولی، با یه منِ خیلی معمولی. با یه رابطه ی سطحی معمولی. که کلی کار داره، کلی زحمت میبره حتی یه قدم جلو بردنش، فقط یه قدم حتی. شاید همین یه قدم هم نشه حتی، نتونم صبر کنم. واسه من شد "اِم"، همین، حال نکردی نه حرف بزن نه جواب بده نه محبت هیچی، خواستی فقط زنگ بزن، هرچی حال کردی. من چرا باید انقد برم عقب، یواشکی گریه کنم، داغون باشم جلو همه. اگه اشتباه کردم، حالا فهمیدم اشتباهمو، حتی عادلانش اینه که اقلا هفتاد درصد اشتباه کارِ من بوده، چیزی که خودم زیادی بهش داده بودم الان رفته کنار، خودش مونده، که کاملا به حق بعدِ اینکه یه سال ندیدتم حتی یادش رفته منو، .. نمیدونم، ولی باید زمان بدم، بیشتر صبر داشته باشم، هر روز، هر ساعت، و بیشتر از هر موقه ی دیگه ای خودم باشم، عقب هم میری خودت بخواه، به زور در نرو، از ترس واسه پاچه خاری، هیچی. محکم باش، رابطه اصلش همینه، همینقد سخت، همینقد ...

floating on layers of Goh

... is typing...