رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند
چنان نماند و چنین نیز نخواهد ماند
من ار چه در نظر یار خاکسار شدم
رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند
چو پرده دار به شمشیر می‌زند همه را
کسی مقیم حریم حرم نخواهد ماند
چه جای شکر و شکایت ز نقش نیک و بد است
چو بر صحیفه ی هستی رقم نخواهد ماند
سرود مجلس جمشید گفته‌اند این بود
که جام باده بیاور که جم نخواهد ماند
غنیمتی شمر ای شمع وصل پروانه
که این معامله تا صبحدم نخواهد ماند
توانگرا دل درویش خود به دست آور
که مخزن زر و گنج درم نخواهد ماند
بدین رواق زبرجد نوشته‌اند به زر
که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند
ز مهربانی جانان طمع مبر حافظ
که نقش جور و نشان ستم نخواهد ماند

- هیودهم، هیژدهم، نوزدهم، بیستم، بیست و یکم، بیست و دوم، بیست و سوم، بیست و چهارم، بیست و پنجم، بیست و شیشم، بیست و هفتم، بیست و هشتم، بیست و نهم، سی ام.  شد چهارده تا، نقشِ بدِ هستی، چهارده روزش موند. 

- زمستونه، هوا سرد نیست، درختای خشک جلو پنجره دیگه زشت و غمگین نیست، تنه هاشون حتی سبزِ خردلیه، اسمون ابیه نفتیه کمرنگه، صبونه ها خوشمزست، جامِ باده ام خیلی خوشمزس.

- از اسفند دیگه تا الان که اذره ایران نبودم، از جون تا الان که دسامبره دیگه تنها نبودم، فارسی فکر نکردم، هر روز غمگین نبودم گریه نکردم، از بهمن تا الان که اذره دوتا بابابزرگام رفتن، دیگه بابا بزرگ ندارم، از کریسمس پارسال تا همین چند ماه پیش افسردگی داشتم، از چند ماه پیش تا الان که دو هفته به کریسمس مونده دیگه خود سابقم نیستم، یکی دیگه شدم، همه چی عوض شده منم عوض شدم، سلف کانشس شدم، مقیاس فکرام گنده شده.از دسامبر امسال من دیگه هیچی بابابزرگ ندارم، فارسی ام فکر نمیکنم، غمگین ام نیستم، ولی چه حیف که دیگه نوه ی هیچ بابابزرگی نیستم، چه حیف که ایران نیستم، چه حیف که دهه بیست زندگیمو اکثرا غمگین بودم، ولی عوض شدم، بزرگ شدم، این خوبه، و اینکه جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند ام خیلی خوبه.

- فقط دو هفته تا اخر همه ی علم اندوزیای با اشک و اه و زوری زندگیم مونده، من کون هم کشیدن و جمع و جور کردن نتیجه این ده سال علم اندوزی اجباری رو میتونم، میتونم، میتونم، بعله، میتونم. بعدش فقط میمونه نقش جور و نشان ستم که باید نمونه.