- "مافیا" خواهر مادرم کرد :| 

- قدرِ دوستاتو بدون :|

- شد دو سه ساعت کمتر از یه هفته که برگشتم. هفته پیش اینموقع خونه همه خواب بودن که بعد بتونن برسوننم فرودگاه، من اتاق پشتی رو به پنجره ولو شده بودم روی تخت و به صورت متناوب بینِ گریه و خنده و مسخره بازی واسه اینکه حواسِ تورو از گریه پرت کنم در نوسان بودم. الان بعدِ یه هفته به نظرم خیلی بیشتر از یه هفته پیر شدم، یه تیکه از دلم میخشکه می افته هر دفعه، مخصوصا بعدش، تو پروسه ی سنگ شدن و بایکوت کردن همه ی خاطره های اونوری، پروسه ی تنها شدگی، تنها شدگی در میانِ جمع. خیلی سخته ولی اوستایی شدم واسه خودم، از این هفت روز سه شبشو مست بودم، یه شبش مسجد بودم، سه شبش خونم برنامه قلیون بوده، یه شبشو مهمون دعوت بودم، دو شبشو بالا اوردم و دو شبِ دیگشو درد و دل کردم با "گ". از بیرون معلوم نیست، ولی همه ی اینا ینی "دووم اوردن"، ینی گزروندن"، که ینی مثل امشبی نباشه که تو فاصله ی ده دقیقه ای ای که بیرون راه میرفتم یهو چشمم بیافته به دستام و بزنم زیرِ گریه، مثلِ احمقا واستم وسطِ جنگل به زر زر. که ماکسیمم زمانِ ممکن رو تنها نباشم، حواسم نباشه، یادم بره کجا بودم یه هفته پیش، کجا نیستم الان، که نفهمم چجوری میگزره، فک نکنم، نمیرم ... چی دارم میگم؟ شاید نوشتنِ اینا از رو عذاب وجدانه، که فک میکنم اگه بشنوی معنیش میشه خوشی، که خوشم، یه جورایی میخوام "دووم اوردن"و توضیح بدم بهت و مدلِ عجیبی که شدم، دوتا شخصیت، دوتا زندگی، دوتا دنیای موازی که تو جفتش من غمگینم و تو نیستی...

-( جا داره واسه ثبت در تاریخ ام اشاره کنم به اینسیدنتِ عجیبی که تو مستی تو دستشویی پیش اوردم و احتمالا جزو سوالاتِ بی جوابم تو زندگی میمیونه که کی جمعش کرد اونشب!  )